توی این دشوار
نه که دلم نخواهد، دلم هم می خواهد چیزی بنویسم، اما نمی توانم. مثل همان آدم لالی که دلش می خواهد حرف بزند و نه زبان دارد و نه سواد. من این روز ها اصلن کلمه ندارم.
روز می گذرد و من همراهش نمی روم. نشسته ام زیر سایه خاطرات مادر. دلم نمی خواهد بلند شوم بروم پی کارم. کار ها را هی به تعویق می اندازم. باید بروم دنبال کار های انحصار وراثت. باید بروم دنبال کار های ارائه گواهی قید حیات دایی. باید بروم دنبال ارتقاء پایه. این ها حرف های تازه ای نیست. مدت هاست که تکرار می شود. من به این وضع عادت کرده ام. به اینکه مادرم بیمار باشد و من به خاطر بیماری اش همه کار را عقب بیاندازم. اینرسی سکونی که این مدت گرفتارم کرده بود، همچنان سنگین روی زمین کاشته مرا. شاید هم بد تر از قبل! پیش تر ها فکر می کردم به خاطر شرایط است که اینطور هستم اما حالا رو در رو و چشم در چشم با خودم ایستاده ام. هیچ عذری هم ندارم.
آدم گاهی می بیند مجبور است با خودش صادق باشد و در این وقت است که می فهمد چقدر دشوار است این صادق بودن. من الان توی این دشوار دارم دنبال خودم می گردم. نه آن کسی که پیش تر می شناخته امش، آدم دیگری که چهل و یک سال است انگار افتخار آشنایی با او را نداشته ام.
هیچی
شوق نوشتن ندارم. توی دفتر چه هم حرف های احمقانه خودم را می نویسم. جوری که معمولا خودم هم دلم نمی خواهد دوباره از رویشان بخوانم.
زن عمو اینجا پیش ماست. از دیشب آمد و امشب می رود. عصر می خواهم بروم خرید. اصولا یک برنامه خرید درمانی باید بگذاریم! هر چند که آدم تا ته پولش را صرف این درمان کند. و فکر روز های مبادایش را نکند!
فردا مهمانیم خانه ندا اینها. نوین می گفت من همه روز های این هفته را به عشق پنجشنبه گذراندم. خوب است معاشرت با دوستانی که دوستشان داریم.
خوابم می آید اما نمی خوابم. می نشینم همینجا پای گودر.
باید بروم کلاس های نظام مهندسی برای ارتقاء پایه. حوصله درس خواندن هم ندارم. ولی برای برگشتن به روز های عادی زندگی شاید همین ارتقاء پایه بهترین کار باشد. بالاخره کاریست که باید کرد.
چاله
سطحی شده ام. به همه چیز سرسری و سطحی نگاه می کنم. گمانم این اولین کشف من بعد از مرگ مادر باشد. فرض کن یک دوره توی کما بوده ام. فرض کن فریز شده بودم و حالا یخم وا رفته. فرض کن تو غار اصحاب کهف بوده ام. هر چی. حالا دارم خودم را با آن که قبلا بوده ام مقایسه می کنم و می بینم خیلی سطحی شده ام.
خیلی هم بی حوصله شده ام. هیچ بهانه ای هم برای فرار ندارم. یعنی بهانه ای برای در رفتن از زیر مسولیت هایی که تا به حال به بهانه های مختلف از زیرشان شانه خالی می کردم. چیزی که دارم تا دلت بخواهد وقت است و چیزی که ندارم حوصله.
ممد آقا هم آمده اینجا نمی دانم چه خاکی برسر خودم و خودش کنم. گفتم برود پایین سراغ باغچه. دلم می خواهد تنها باشم. حمید برای بار دهم خدا حافظی کرد که اول برود پیش رضا بعد بعد برود شرکت. اعصابش از دست برادرهایش خورد است. نمی دانم چرا قطع امید نمی کند ازشان؟ باز می خواهد برود پیش رضا یک کمی خودش را خالی کند.
چشم هایم هم می خارد.
دلم نمی خواهد دیگر توی آن وبلاگ که از مادر می نوشتم چیزی بنویسم. یادداشت آخرش یک جوری مثل صفحه آخر یک کتاب می ماند.
حمید برای بار یازدهم خدا حافظی کرد و اینبار گمانم واقعا رفت. حالا مانده ممد آقا که دارد توی آشپزخانه دور خودش می چرخد. من صد هزار بار گفته ام که نیاید اما او خودش چند وقت یکبار یک سری می زند. امروز چند تا نشا برای باغچه آورده. می خواستم قورمه سبزی بپزم اما یادم رفت لوبیا خیس کنم.
دایی گفت مواظب باش باز نیافتی توی چاله اما نگفت چطور...
تا ابد
اینکه به هر واقعیتی نباید بها داد
بی خودی جلو مانیتور نشسته م. مثل همه وقت هایی که دلم می خواهد بازی کنم. اما بازی هم نمی کنم. چون اینترنتمان یک مرضی دارد که امتیاز ها را ثبت نمی کند و دو بار که رکورد های خیلی خوب آورده بودم امتیازم ثبت نشد و افسردگی های بد جور گرفتم! مثلا یکبارش رکورد خودم را هم شکسته بودم و دویست و نود و چهار هزار امتیاز آورده بودم که نفر سوم جهان می شد اما ثبت نشد. بگذریم.
داشتم می گفتم که بی خودی جلو مانیتور نشسته ام. می توانم بلند شوم بروم کمی آشپزخانه را مرتب کنم. اما نمی روم. چرایش را نمی دانم. شاید می ترسم این بلوزی که پوشیده ام که عصر بروم دیدن سارا مثلا کثیف شود.
در هر صورت در این بی خودی نشستن داشتم فکر می کردم که این را بنویسم یا ننویسم. این واقعیت های تلخ و آزار دهنده را. واقعیتی مثل بی حوصلگی را. اول تصمیم گرفتم بنویسم. کسی توی سرم اما گفت که به هر واقعیتی نباید بها داد. واقعیت های تلخ وقتی مورد توجه قرار بگیرند، مثل چکش هی می خورند توی سر آدم. اما اگر مثلا این متن اینجا نوشته نمی شد، می شد یک لحظه ی گذرا. من به زور هم که شده خودم را بلند می کردم می بردم توی آشپزخانه و خودم را مجبور می کردم که حتی اگر شده کمی هم آنجا را تمیز کنم. بعد هم دیگر اصلا یادم نمی ماند که چند دقیقه قبلش داشته ام به بی خودی نشستنم جلوی مانیتور و علت اش فکر می کرده ام!
چرند
عجب خاموش شده ام که روشن هم نمی شوم هرچه صبر می کنم! الان باید بلند شوم یک عالم ظرف بشورم. دلم بستنی می خواهد. رادیو فردا هر نیم ساعت یکبار خبر های تکراری اش را تکرار می کند و ما بی امید و بی جهت هی این خبر ها را دنبال می کنیم. که چه اش را نمی دانم. باید خانه را تمیز کنم. کاش می شد توی فکر آینده نباشد آدم. یک ماه، دو ماه، شش ماه، یکسال ، پنج سال...
مغزم کلا نمی تواند یا نمی خواهد روی یک موضوع خاص تمرکز کند. دائم می رود سوی سیال نویسی. گاهی هم سکوت مطلق می کند. سکوتش خوب است. انگار من بیدارم و مغزم خوابش می برد.
این روز ها هیچ نمی توانم شعر بخوانم. دلم می خواهد شعرها را دور بریزم. مسخره به نظرم می رسند. نه که خوانده باشم و مسخره باشند. قصد توهین به هیچ شعری را ندارم. کلا شعر را مایه ی تمسخر می بینم. مگر که خیلی رنگش سرخ باشد و خوب رسیده باشد. یعنی همین که نگاهش می کنی مزه اش بپیچد توی دهانت. نیاز به چشیدن نداشته باشد. هذیان اند این ها؟ خودم می فهمم چه می گویم. ولی نمی توانم بهتر از این بیانش کنم. رادیو فردا دارد تفنگت را زمین بگذار پخش می کند. با ترسیدن هیچ مبارزی برنده نمی شود. می شود؟ مورینیو شد؟ ما هم همه جمع شویم توی منطقه دفاع؟ انگار خوابم می آید. بله.
یک حرف کوچک
حرفی ندارم. دلم می خواهد خانه همینطور ساکت باشد. شاید گاهی این پنجره ی باز را نسیمی تکان دهد.
حرفی ندارم از روز ها. گفتم روی دایره می چرخم و حقیقت همین است. توی حیاط انگار یک دایره ی گچی کشیده ام و رویش می چرخم. سایه ام فقط این سو و آن سو می رود. حرفی باقیست هنوز؟
صبر کن ! یک حرف کوچک دارم! ... دلم می خواهد بهت بگویم دنیا روزی پر از عاشقان خواهد شد. بی مهری های امروز را به دل نگیر. دلم می خواهد بدانی دنیا مال تو خواهد بود. حتی اگر از دست من برود...
پیشنهادات خوشبو

چه روزهای خواب آلوده ای...
آسمان ابر آلود است و دلم تاریک. بی باران.
نمی دانم حالم چطور است. ساکت و بی انگیزه ام. دوست دارم بخوابم. حتی اگر خوابم نیاید. دوست دارم این خانه برداشته شود برده شود گذاشته شود توی یک بیابانی که راه عبور هیچ پرنده ای حتی نباشد. باد هم نیاید. سکوت باشد و من باشم و کمی هوا.
نمی دانم وقتی آدم بخواهد به کسی بگوید که دیگر نمی خواهد ببیندش و در ضمن دلش نخواد دل آن دیگری را بشکند ، چکار باید بکند؟ چه باید بگوید؟ پریروز گفتی می خواهی بیایی، گفتم حمید و نوین نیستند. دیروز باز خواستی بیایی، به نوین گفتم بگوید ما مجبور شده ایم برویم برای تهیه دارو های مادر بیرون. هر چه هم پرسیده بودی کی بر می گردیم ، نوین سربالا جواب داده بود. گفته بودی نزدیک خانه مان هستی و نوین گفته بود :« آخی! چه حیف!» نگفته بود حالا تشریف بیاورید بنشنید تا بیایند. چون من همانجا ایستاده بودم و دستهایم را در هوا تکان می دادم که یعنی : « نه! ...نه!»
و دائم توی این فکرم که به همان آسانی که تو زدی دل من را شکستی چرا نمی توانم بزنم دلت را بشکنم؟
دکتر آمد مادر را ویزیت کرد. گفت آزمایشها خوب است. پلاکت کم نشان می داد، گفت آزمایشگاه اشتباه کرده. چون علام کم بودن پلاکت را ندارد. چمی دانم. چقدر از این چمی دانستن خوشم آمد!
گفت فعلا سرم نزنیم به مادر. گفت سعی کنیم از راه دهان غذا بدهیم. گفت وضعش خوب است و هیچ عفونتی ندارد و قرمزی مفصل شست پایش را هم گفت به نقرس و اوره ی بالا مربوط نیست و من باز چمی دانم!
دلم یک سیگار خوشبو می خواهد. هست اصلا؟
توی خانه تنها هستم. نه!
مادرم هم آن آتاق روی تخت به هیبت اسکلتِ خودش دراز کشیده و آرام آرام نفس های بی صدا می کشد.
من این اتاق دارم زر زر بی صدا گریه می کنم.
اشک های درشتی مثل رگبار بهار.
قل می خورد روی گونه بعد می رود زیر چانه بعد سر می خورد روی گردن. بعضی هاش هم از همان پایین چانه می چکد گوشه میز و پخش می شود همه جا.
آرام آرام
روزِ آرامی بود؟ ... مادرم آرام از از همیشه است. بصورت واضحی حالش بد تر می شود و من مثل دیوار تماشایش می کنم. بیشتر اوقات خواب است. بلند که می شود تعادل ندارد. مواظب نباشیم حتما می خورد زمین. امروز دو بار خورد زمین. خاک بر سر ِ من. کجای امروز آرام بود وقتی مادرم دوبار خورد زمین؟ خوب او مثل ابری که می نشیند روی زمین آرام و بی صدا می افتد. نه آهی نه ناله ای. همانطور با چشم هایش که هنوز زیبا ترین چشم های جهانست آدم را نگاه می کند و من مثل اینکه کودکی باشد در آغوش می کشم اش و سرش را می گذارم روی سینه ام...
حالا دیگر می نشانمش روی مبل تک نفره جلوی تلویزیون، که خیالم راحت باشد. یکی از صندلی لهستانی ها را می گذارم کنار دسته ی راستِ مبل، برای وقت هایی که می خواهم بهش خوراکی بدهم و میز شیشه ای را آنقدر می کشم جلو که فکر برخاستن به سرش نزند. بعد روزی دو- سه بار آرام بلندش می کنم، با هم قدم می زنیم. تا ته سالن، تا این اتاق، دمِ این پنجره، تا آن اتاق، دمِ آن پنجره، تا دمِ درِ ورودی آپارتمان، تا جلوی آیینه قدی که نگاهی در آن بیاندازیم، و بعد دوباره می نشانمش همانجا.
امروز یکبار عصر که از دستشویی در آمدیم و من هنوز پوشک قبلی را نیانداخته بودم توی زباله ها و دستم بند بود، یکهو خورد زمین و یک بار هم صبخ اول صبح که هنوز میز را نیاورده بودم جلوی مبل و داشتم صبحانه اش را آماده می کردم. الهی بمیرم برای این زانو های نحیف که وزن سی کیلویی اش را هم نمی تواند تحمل کند.
حال مادرم به وضوح بد تر است. خاک بر سر این بیماری. که مادر طفلکی ام حتی نمی تواند بگوید درد دارد یا ندارد.
...
حالم خوب نیست. هیچوقت هیچوقت اینطور نبوده م. لبریز لبریز. البته می توانم بی بهانه خودم را آرام نگه دارم اما یک تلنگر کوچک کافیست تا منفجر شوم.
خب آدمیزاد یک حدی دارد.
امروز زنگ زدیم از یک دکتر روانپزشک برای مشاوره وقت گرفتیم. چهارشنبه بهمان وقت داد. نیم ساعت سی تومان ، یکساعت شصت تومان. این را خانم منشی اش از پشت تلفن گفت. امروز گمانم خودم و حمید را زیاد اذیت کردم. البته او هم بیش از عصبی شده. من هم بیش از حد لبریز. این ها هیچکدام طبیعی نیست. طوری که هنوز که از دوازده شب گذشته هم حالی ندارم. دنیا اینطوری هی خراب و خراب تر می شود. چشم هام و گلوم می سوزند. خالی از هرگونه انرژی حتی جهت نفس کشیدن هستم.
