خانه ساکت

روز

 

هر روز من یک کاغذ سپید بزرگ است 
خیلی بزرگ
آنقدر که مچاله کردنش
دوازده ساعت طول می کشد


 

   + اینجانب همینجانب ; ٥:٤٥ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٩ بهمن ۱۳٩۱
    پيام هاي ديگران ()

تمام شد رفت

امروز رفتیم برای گذرنامه عکس انداختیم. شش تا عکس شش در چهار، نه هزار تومان. خانمی که پشت میز نشسته بود گفت عکسهامون ساعت هفت شب آماده میشود. اما خب اول هفته میگیرمش. 

عکسم رو که توی دوربین عکاسی نگاه کردم خوب نبود. پیر شده ام. زیر چشمهام دو تا خط عمیق افتاده.خط که چه عرض کنم، دو تا منحنی عمیق. امیدوارم یک کمی ویرایشش کنند. لابد میکنند. اما بی رو در وایسی حس خوبی نیست که آدم از عکسهای خودش بفهمد که پیر شده. آیینه واقعاَ حق مطلب را ادا نمیکند. من خودم همیشه توی آیینه سعی میکنم قیافه م را یک جوری کنم که دل خودم نشکند. چشمهام را از حد معمول باز تر و لبخندی که معمولاَ روی لبم نیست را اضافه میکنم. بطور ذهنی، توی آتلیه عکاسی هم انگار سعی کردم همین کار را بکنم اما نتیجه ش یک طوری رقت انگیز شده. 

پیری دارد شروع میشود. اسمش اگر پیری نیست، پس چیست؟ میانسالی نداریم. میانسالی یک جور دلگرمی است. وگرنه وجود ندارد. آدم یا پیر است یا جوان. تمام شد رفت. 

   + اینجانب همینجانب ; ٧:٠۳ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٥ بهمن ۱۳٩۱
    پيام هاي ديگران ()

در تاریخ چهارم بهمن نود و یک، ساعت هفت عصر

 

یک جوری مثل بعضی از سیگاریها که سیگار یکهو دلشان را میزند و یکهو ترک میکنند، همین الان کَسٍل ویل و تا حدی فیس بوک هم یکهو دلم را زد. 

تا جایی که الان که بلند شدم بروم پایین و یک کمی به خانه و آشپزخانه رسیدگی کنم، از ذهنم گذشت  برگردم بطور کلی کامپیوتر را بر خلاف هر شب که تا حدود دوی صبح روشن است، همین حالا خاموش کنم.


خدا کند این حس با من بماند و دنیای مجازی ام خلاصه شود به گشتی در گودر و نگاه گذرایی به فیس بوک و نوشتن وبلاگ.  

   + اینجانب همینجانب ; ٧:٠٤ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٤ بهمن ۱۳٩۱
    پيام هاي ديگران ()

فلفلی

اول اینکه : اونطورها هم که فکر میکردم نیست. اینجا شصت و چهارتا سابسکرایبر دارد توی گودر. در حالی که من فقط از سه نفر پیامِ خوانده شدن دریافت کردم. آیا اون شصت نفر ( یکیش خودمم) دیگه به گودرشون سر نمیزنن؟ 
یکبار دیگر تقاضا دارم کسانی که اینجا را میخوانند،(بجز آن سه نفرٍ عزیزی که برایم پیام فرستادند) یک طوری خودشان را به من نشان بدهند. یا با کامنتی، یا با پیامی، یا با اس ام اسی 

دوم اینکه : اینکه شام چی بخوریم یک مسئله همیشگی و حل نشدنیست.
دیشب سبزی پلو خوردیم با ماهی. شب قبلش خورش کاری. شب قبلش؟... آهان!‌از اون مرغهایی که با آب پرتقال پخته میشه با سیب زمینی سرخ کرده. بقران اگه شب قبلش یادم باشه!
شاید امشب یه چیزی بخوریم که با گوشت چرخ کرده پخته میشه.  

و سوم اینکه : دیشب ح ی جیمی یک مقدار فلفل سبز( از این فلفل درازا ) خریده بود و آقای فروشنده بهش گفته بود تند نیست در حالی که تند بود. امروز فلفل ها را به نخ کشیدم و آویزان کردم که خشک شود و کوبیده شود و بشود یک جور فلفل برای خودش. 
از کار به نخ کشیدن فلفلها خوشم آمد. دلم خواست بروم یک گوشه ای بنشینم، صبح تا شب فلفل به نخ بکشم. فلفلهای رنگ و وارنگ. همینطور از در و دیوار آویزان کنم. اصلن بشوم فلفل فروش.

 

   + اینجانب همینجانب ; ٤:٤۱ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٤ بهمن ۱۳٩۱
    پيام هاي ديگران ()

دنیای دلم

 

حسرت عشق ندارم. حسرت عشق از دست رفته هم ندارم و این خوب است. خیلی خوب است.

نوشته های حسرتناک را که میخوانم همیشه از این بابت خوشحال میشوم. تا چند سال پیش فکر میکردم یکی بود که رفت. اما بعد تر فهمیدم که نبود. روزگار این را به من نشان داد. او که رفته بود، کسی که من عاشقش بودم نبود. 

حالا دنیای دلم آرام است. گرچه که این آرامش آسان به دست نیامده.

   + اینجانب همینجانب ; ٦:٥۳ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۳ بهمن ۱۳٩۱
    پيام هاي ديگران ()

از علائم بیچارگی

همینطوری بیخودی
بدون فکر و ویرایش. نمی دانم آیا اینجا را هیچ آشنایی توی گودرش دارد یا نه؟ به روز شدنش  را کسی از آشنایان خبردار میشود یا نه؟ لطفاَ اگر اینجا را خواندید یک کامنت بگذارید که بتوانم یک آمار حدودی از خواننده های اینجا داشته باشم. حوصله ایجاد یک وبلاگ جدید ندارم. توی وبلاگ های قدیمی هم از بس خواننده دارد نمیتوانم بنویسم. یک جوری دست و پایم فیلان. 

الان در عجبم که امروز مگر چندم ماه است و چرا دلم درد میکند؟ برای همین بی حوصله بودم؟ گمان نکنم ها. 

نون و الف مثلاَ دارند ریاضی میخوانند. من مثلاَ دارم وقتم را به خوبی و خوشی میگذرانم. گرسنه هستم. ح ی جیمی قرار است روغن زیتون و زعفران بخرد و قصد دارم ماهی بگذارم توی فر. الان باید بلند شوم کم کم ماهی را از توی فریزر در بیاورم.

 نیروی خیلی خیلی زیادی لازم است که مرا وادار به انجام کاری کند. حتی کارهایی که خودم دلم میخواهد انجامشان بدهم. 
دکتر بهم ریتالین داد. اما من خر نخوردم. چرا ؟ نمیدانم. خب بخور! فکر میکنم حروم میشه! اونی که داره حروم میشه تویی بد بخت. و در آخر یک شعری بود که میگفت :
بیچاره نیستم من و در فکر چاره ام
بیچاره آن کسیست که در فکر چاره نیست
من دقیقن همین دومی هستم.  

   + اینجانب همینجانب ; ٦:۱۱ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۳ بهمن ۱۳٩۱
    پيام هاي ديگران ()

توی این دشوار

 

نه که دلم نخواهد، دلم هم می خواهد چیزی بنویسم، اما نمی توانم. مثل همان آدم لالی که دلش می خواهد حرف بزند و نه زبان دارد و نه سواد. من این روز ها اصلن کلمه ندارم.

روز می گذرد و من همراهش نمی روم. نشسته ام زیر سایه خاطرات مادر. دلم نمی خواهد بلند شوم بروم پی کارم. کار ها را هی به تعویق می اندازم. باید بروم دنبال کار های انحصار وراثت. باید بروم دنبال کار های ارائه گواهی قید حیات دایی. باید بروم دنبال ارتقاء پایه. این ها حرف های تازه ای نیست. مدت هاست که تکرار می شود. من به این وضع عادت کرده ام. به اینکه مادرم بیمار باشد و من به خاطر بیماری اش همه کار را عقب بیاندازم. اینرسی سکونی که این مدت گرفتارم کرده بود، همچنان سنگین روی زمین کاشته مرا. شاید هم بد تر از قبل! پیش تر ها فکر می کردم به خاطر شرایط است که اینطور هستم اما حالا رو در رو و چشم در چشم با خودم ایستاده ام. هیچ عذری هم ندارم.

 آدم گاهی می بیند مجبور است با خودش صادق باشد و در این وقت است که می فهمد چقدر دشوار است این صادق بودن. من الان توی این دشوار دارم دنبال خودم می گردم. نه آن کسی که پیش تر می شناخته امش، آدم دیگری که چهل و یک سال است انگار افتخار آشنایی با او را نداشته ام.  

 

   + اینجانب همینجانب ; ۱٠:٥۳ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۳۱ امرداد ۱۳۸٩
    پيام هاي ديگران ()

هیچی

شوق نوشتن ندارم. توی دفتر چه هم حرف های احمقانه خودم را می نویسم. جوری که معمولا خودم هم دلم نمی خواهد دوباره از رویشان بخوانم. 

زن عمو اینجا پیش ماست. از دیشب آمد و امشب می رود. عصر می خواهم بروم خرید. اصولا یک برنامه خرید درمانی باید بگذاریم! هر چند که آدم تا ته پولش را صرف این درمان کند. و فکر روز های مبادایش را نکند! 

فردا مهمانیم خانه ندا اینها. نوین می گفت من همه روز های این هفته را به عشق پنجشنبه گذراندم. خوب است معاشرت با دوستانی که دوستشان داریم. 

خوابم می آید اما نمی خوابم. می نشینم همینجا پای گودر. 

باید بروم کلاس های نظام مهندسی برای ارتقاء پایه. حوصله درس خواندن هم ندارم. ولی برای برگشتن به روز های عادی زندگی شاید همین ارتقاء پایه بهترین کار باشد.  بالاخره کاریست که باید کرد. 

 

   + اینجانب همینجانب ; ۳:٤٤ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٧ امرداد ۱۳۸٩
    پيام هاي ديگران ()

چاله

 

سطحی شده ام. به همه چیز سرسری و سطحی نگاه می کنم. گمانم این اولین کشف من بعد از مرگ مادر باشد. فرض کن یک دوره توی کما بوده ام. فرض کن فریز شده بودم و حالا یخم وا رفته. فرض کن تو غار اصحاب کهف بوده ام. هر چی. حالا دارم خودم را با آن که قبلا بوده ام مقایسه می کنم و می بینم خیلی سطحی شده ام.

خیلی هم بی حوصله شده ام. هیچ بهانه ای هم برای فرار ندارم. یعنی بهانه ای برای در رفتن از زیر مسولیت هایی که تا به حال به بهانه های مختلف از زیرشان شانه خالی می کردم. چیزی که دارم تا دلت بخواهد وقت است و چیزی که ندارم حوصله.

ممد آقا هم آمده اینجا نمی دانم چه خاکی برسر خودم و خودش کنم. گفتم برود پایین سراغ باغچه. دلم می خواهد تنها باشم.  حمید برای بار دهم خدا حافظی کرد که اول برود پیش رضا بعد بعد برود شرکت. اعصابش از دست برادرهایش خورد است. نمی دانم چرا قطع امید نمی کند ازشان؟ باز می خواهد برود پیش رضا یک کمی خودش را خالی کند.

چشم هایم هم می خارد.

دلم نمی خواهد دیگر توی آن وبلاگ که از مادر می نوشتم چیزی بنویسم. یادداشت آخرش یک جوری مثل صفحه آخر یک کتاب می ماند.

حمید برای بار یازدهم خدا حافظی کرد و اینبار گمانم واقعا رفت.  حالا مانده ممد آقا که دارد توی آشپزخانه دور خودش می چرخد. من صد هزار بار گفته ام که نیاید اما او خودش چند وقت یکبار یک سری می زند. امروز چند تا نشا برای باغچه آورده. می خواستم قورمه سبزی بپزم اما یادم رفت لوبیا خیس کنم.

دایی گفت مواظب باش باز نیافتی توی چاله اما نگفت چطور...

 

 

 

 

   + اینجانب همینجانب ; ۱۱:٠٥ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢٥ امرداد ۱۳۸٩
    پيام هاي ديگران ()

تا ابد

دلم می خواهد بخوابم کنار مادر.  سرم را بگذارم کنار گردنش. دلم می خواهد همینطور بخوابم کنار مادر. دلم می خواهد تا ابد بخوابم کنار مادر. تا خود ِ ابد.  

   + اینجانب همینجانب ; ۱٢:۳٤ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱۱ خرداد ۱۳۸٩
    پيام هاي ديگران ()

اینکه به هر واقعیتی نباید بها داد

 

بی خودی جلو مانیتور نشسته م. مثل همه وقت هایی که دلم می خواهد بازی کنم. اما بازی هم نمی کنم. چون اینترنتمان یک مرضی دارد که امتیاز ها را ثبت نمی کند و دو بار که رکورد های خیلی خوب آورده بودم امتیازم ثبت نشد و افسردگی های بد جور گرفتم! مثلا یکبارش رکورد خودم را هم شکسته بودم و دویست و نود و چهار هزار امتیاز آورده بودم که نفر سوم جهان می شد اما ثبت نشد. بگذریم.

 داشتم می گفتم که بی خودی جلو مانیتور نشسته ام. می توانم بلند شوم بروم کمی آشپزخانه را مرتب کنم. اما نمی روم. چرایش را نمی دانم. شاید می ترسم این بلوزی که پوشیده ام که عصر بروم دیدن سارا مثلا کثیف شود.

 در هر صورت در این بی خودی نشستن داشتم فکر می کردم که این را بنویسم یا ننویسم. این واقعیت های تلخ و آزار دهنده را. واقعیتی مثل بی حوصلگی را. اول تصمیم گرفتم بنویسم. کسی توی سرم اما گفت که به هر واقعیتی نباید بها داد. واقعیت های تلخ وقتی مورد توجه قرار بگیرند، مثل چکش هی می خورند توی سر آدم. اما اگر مثلا این متن اینجا نوشته نمی شد، می شد یک لحظه ی گذرا. من به زور هم که شده خودم را بلند می کردم می بردم توی آشپزخانه و خودم را مجبور می کردم که حتی اگر شده کمی هم آنجا را تمیز کنم. بعد هم دیگر اصلا یادم نمی ماند که چند دقیقه قبلش داشته ام به بی خودی نشستنم جلوی مانیتور و علت اش فکر می کرده ام! 

 

 

   + اینجانب همینجانب ; ٥:۳٢ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٩ خرداد ۱۳۸٩
    پيام هاي ديگران ()

چرند

 

عجب خاموش شده ام که روشن هم نمی شوم هرچه صبر می کنم! الان باید بلند شوم یک عالم ظرف بشورم. دلم بستنی می خواهد. رادیو فردا هر نیم ساعت یکبار خبر های تکراری اش را تکرار می کند و ما بی امید و بی جهت هی این خبر ها را دنبال می کنیم. که چه اش را نمی دانم. باید خانه را تمیز کنم. کاش می شد توی فکر آینده نباشد آدم. یک ماه، دو ماه، شش ماه، یکسال ، پنج سال...

مغزم کلا نمی تواند یا نمی خواهد روی یک موضوع خاص تمرکز کند. دائم می رود سوی سیال نویسی. گاهی هم سکوت مطلق می کند. سکوتش خوب است. انگار من بیدارم و مغزم خوابش می برد.

این روز ها هیچ نمی توانم شعر بخوانم. دلم می خواهد شعرها را دور بریزم. مسخره به نظرم می رسند. نه که خوانده باشم و مسخره باشند. قصد توهین به هیچ شعری را ندارم. کلا شعر را مایه ی تمسخر می بینم. مگر که خیلی رنگش سرخ باشد و خوب رسیده باشد. یعنی همین که نگاهش می کنی مزه اش بپیچد توی دهانت. نیاز به چشیدن نداشته باشد. هذیان اند این ها؟ خودم می فهمم چه می گویم. ولی نمی توانم بهتر از این بیانش کنم. رادیو فردا دارد تفنگت را زمین بگذار پخش می کند. با ترسیدن هیچ مبارزی برنده نمی شود. می شود؟ مورینیو شد؟ ما هم همه جمع شویم توی منطقه دفاع؟ انگار خوابم می آید. بله. 

 

 

   + اینجانب همینجانب ; ٥:٤۸ ‎ب.ظ ; شنبه ۸ خرداد ۱۳۸٩
    پيام هاي ديگران ()