شبیه بوی توت

هشت صبح است. زیر درخت توت سر کوچه مدرسه نوین توی ماشین نشسته ام تا امتحانش تمام شود و بیاید.

توی راه برگشتن قرار است برویم شال سبز بخریم. فردا گفته اند زنجیره انسانی حامیان موسوی از تجریش تا راه آهن تشکیل خواهد شد. اوضاع سیاسی کشور با همیشه ی سی سال گذشته متفاوت است. آدم حسی مثل تغییر فصل دارد. تحلیل گران معتقدند جنبشی مثل جنبش مشروطه شروع شده. این انتخابات با  تمام دوره های قبلی که شاهدش بودیم متفاوت به نظر می رسد. هر چند که تردید های زیادی در مورد نحوه شمارش آرا و احتمال تقلب در آن هست، اما مردم در حقیقت وارد انتخابات شده اند و سکوت را شکسته اند. امیدی بصورتی نامحسوس زیر پوست شهر می دود. مثل همین بوی توت نامحسوسی که نسیم آرام گاه و بیگاه با خودش از پنجره می آورد توی ماشین. خدا کند به یاس نیانجامد.

نمی دانم چند وقت است مخارج مادر را ننوشته ام ؟ کمی تنبلی کمی افسردگی کمی فرار از لحظه های جاری کمی دلشوره ی اینکه چند بار از پول مادر برای خودمان ماست و پنیر خریده ایم و کی می توانیم این پول ها را سر جایش بگذاریم؟ همه این ها دست به دست هم داده و باعث شده که اینکار عقب بیافتد. اما باید بنویسم. چاره ای نیست.

یکی از دوستان حمید حساب ارزی دارد که شماره اش را گرفته ایم که بدهیم به دایی که از آلمان قرار است بهمان وام بدهند تا پول را بریزند به آن حساب.

دلم نگران این همه بدهی است.

/ 0 نظر / 8 بازدید