حو حو حو آشسنایی و آسسسیان آبی

یک

" امروز هوا آفتابی و آسمان آبی است"

برای مادرم سرمشق نوشته ام و او دارد آرام از رویش می نویسد. خط آخر چیزی می شود که هیچ شباهتی به خط اول ندارد. چیزی شبیه این:

امرو و و حو حو حو آشسنایی و آسسسیان آبی اسسسست

 

دو

امروز باید بروم پول اشتراک ای دی اس ال را برای سه ماه دیگر بدهم. یک خرج اضافه که هیچ توجیهی برایش ندارم. صد و سی هزار تومان پول بی زبان که خرج کردنش از ضروریات زندگی محسوب نمی شود. من خودم را گول می زنم که خب برای نوین خوبست. می تواند درباره هر چه اطلاعات می خواهد سرچ کند. در حالی که خودم می دانم بجز وبلاگ نویسی و گودر خوانی و ای میل چک کردن و وقت توی فیس بوک گذراندن عملا استفاده ی دیگری از این ای دی اس ال نمی کنیم!

 

سه

من همینجا هستم الان. جای آرامیست با دوستانی آرام. از آن خانه ی شلوغ گریخته ام چون گوش هایم تاب شنیدن صدا های اضافی را نداشت. همین جا هستم و  نه هیچ جای دیگر. نه توی هیچ آفتابی پادراز کرده ام نه دفتر چه ای روی پاهایم هست. همینجا پشت میز تحریر اتاق نوین نشسته ام توی سکوت خودم و دل خوشم به همین کلمه های کم و ناکافی.

 

چهار

این یادداشت را هم دیروز توی سر رسیدم نوشته ام:

ذهنم خلوت و خالی است . مثل خانه ای که ساکنین آن به تازگی اسباب کشی کرده باشند و رفته باشند جای دیگری. یک خانه ی بی اثاث و کمی خاک گرفته. یکی دو برگ کاغذ گوشه و کنارش افتاده و پنجره هم باز مانده و باد ِ کم زوری از آن می وزد داخل و کاغذ ها را کمی تکان می دهد و گاهی چند سانتیمتر جا به جا می کند.

در ِ یکی از کمد ها هم باز مانده و یک چوب لباسی ِ شکسته هم به میله اش آویخته مانده. اثر ِ دیگری از ساکنان قبلی ِ این خانه نیست. الان فقط چند اتاق خالی است که می شود رفت گوشه ای از آن روی زمین نشست و به گوشه ی دیگری مدت ها خیره ماند...

 

/ 0 نظر / 5 بازدید