چرند

 

عجب خاموش شده ام که روشن هم نمی شوم هرچه صبر می کنم! الان باید بلند شوم یک عالم ظرف بشورم. دلم بستنی می خواهد. رادیو فردا هر نیم ساعت یکبار خبر های تکراری اش را تکرار می کند و ما بی امید و بی جهت هی این خبر ها را دنبال می کنیم. که چه اش را نمی دانم. باید خانه را تمیز کنم. کاش می شد توی فکر آینده نباشد آدم. یک ماه، دو ماه، شش ماه، یکسال ، پنج سال...

مغزم کلا نمی تواند یا نمی خواهد روی یک موضوع خاص تمرکز کند. دائم می رود سوی سیال نویسی. گاهی هم سکوت مطلق می کند. سکوتش خوب است. انگار من بیدارم و مغزم خوابش می برد.

این روز ها هیچ نمی توانم شعر بخوانم. دلم می خواهد شعرها را دور بریزم. مسخره به نظرم می رسند. نه که خوانده باشم و مسخره باشند. قصد توهین به هیچ شعری را ندارم. کلا شعر را مایه ی تمسخر می بینم. مگر که خیلی رنگش سرخ باشد و خوب رسیده باشد. یعنی همین که نگاهش می کنی مزه اش بپیچد توی دهانت. نیاز به چشیدن نداشته باشد. هذیان اند این ها؟ خودم می فهمم چه می گویم. ولی نمی توانم بهتر از این بیانش کنم. رادیو فردا دارد تفنگت را زمین بگذار پخش می کند. با ترسیدن هیچ مبارزی برنده نمی شود. می شود؟ مورینیو شد؟ ما هم همه جمع شویم توی منطقه دفاع؟ انگار خوابم می آید. بله. 

 

 

/ 0 نظر / 8 بازدید