۵ خرداد

سه شنبه ۵ خرداد

فردا آخرین روزی ست که دایی اینجا هستند. من این دو - سه روزه خیلی دلم گرفته. دیروز عصر دایی رفتند دو جا که از دوستانشان خدا حافظی کنند و من توی خانه زر زر گریه کردم.

.

از پری روز که رفتیم کوه، تا حالا زانوی راستم هم درد گرفته. پیر شدیم رفت! فکر کنم باید زانو بند بخرم.

.

جمله ها توی سرم تمام نمی شوند. بازی در می آورند. می خواهم بنویسم اما هی جمله های نصفه نصفه می نویسم و خط می زنم.

.

دارم فکر می کنم که الان از یک ماه بیشتر است که دارم روزی بیست میلی گرم فلوکسیتین می خورم. پس چرا این همه غمگینم؟... شاید اگر نمی خوردم،‌ الان حالم خیلی بد تر از این بود که هست. اما این چند روزه هم خیلی بی حساب و بی رحمانه دلم گرفته.

احتمالن همه چیز دست به دست هم داده و باعث این حال شده. بحث هایی که امید ِ نتیجه گرفتن ازشان داشتیم و با نادر به هیچ نتیجه ای نرسید، آن هم درست وقتی که داشتیم فکر می کردیم مسائل دارند حل می شوند، بی پولی ِ مزمن و علاوه بر همه این ها رفتن دایی که لحظه به لحظه نزدیک و نزدیک تر می شود.

فکر می کنم بهتر است باز کمی براتیگان بخوانم. خواندنش حسی برایم می آورد که جای دیگری پیدایش نمی کنم. یک بی خیالی ِ مسری،  یک جوری کنار آمدن با ثانیه ها به هر سختی و بدبختی ای که هستند و خلاصه آسانتر شدن تحمل لحظه ها.

هنوز سه شنبه ۵ خرداد - آخر شب

تقویم را برداشته ام بدون اینکه بدانم می خوام چه بنویسم. ورق می زنم و می بینم توی صفحه ی سه شنبه پرشده و در حالی که کمی اخم کرده ام از خودم می پرسم :" هنوز سه شنبه است؟"

خوابم گرفته. ساعت حدود یازده ی شب است. زن عمو از حدود ظهر مهمان ماست و حالا برایش توی سالن جا انداختم و رفت که بخوابد. دایی رفته خانه دوستش مهمانی. فردا صبح قرار شده باز با هم برویم کوه. یکی از دختر دایی هایم امروز بهم شماره تلفن یک وکیل را داد که در باره چگونگی راه حل مسائلی که با نادر داریم با او مشورت کنیم.

/ 0 نظر / 9 بازدید