از بیداری به خواب

جمعه هشت خرداد

دیشب چقدر خوابیدم! فکر کنم حدود هفده هجده ساعت خوابیدم و هنوز دلم می خواهد بخوابم. شب قبلش دوازده و نیم راه افتادیم رفتیم فرودگاه و تا ساعت سه و نیم آنجا بودیم و تا آمدیم خانه شده بود حدود پنج و تا نه صبح حدود چهار ساعت خوابیده بودیم. اما دیروز عصر از حدود چهار بعد از ظهر خوابیدم تا نه صبح!  خواب هاله یکی همدوره ای های دانشگاه شهید بهشتی که مدت هاست ازش بی خبرم را دیدم. خواب دیدم باید مغزش را عمل کند و تومور دارد. خواب دیدم محمد هم آمده بود و یک نمایشگاه از کار های چوبی گذاشته بود و قایق های جور واجور ساخته بود. توی یک فیلم هالیوودی هم بازی کرده بود که داشتیم فیلم را از یکی از کانال های ام بی سی می دیدیم و لباس نظامی قرمز تنش بود و سوار اسب بود. خواب دیدم توی یک اتوبوس هستیم و نمی دانم کجا می رفتیم. توی آن اتوبوس چهره هایی را می دیدم که آشنا بودند اما من به یاد نمی آوردم کی هستند و کجا دیده بودمشان. اما چهره های آشنا همه پیر بودند و من توی ذهنم انگار تصویر جوانی شان را به یاد داشتم.

امروز دوست دارم برگردم توی خواب های دیشبم ببینم چه خبر بود. مثل فیلمی که وسطش خوابمان برده باشد و دلمان بخواهد دوباره ببینیم تا بفهمیم جریان چه بوده!  شاید هم برای این دلم می خواهد از بیداری به خواب فرار کنم که دلم نمی خواهد توی این روز های بی رحم سرگردانی بکشم. دلم نمی خواهد به این فکر کنم که باید بروم سراغ وکیل و ازش بخواهم درخواست تقسیم ارث بدهد. یا به این فکر کنم که لادن انگار باز دارد حالش بد می شود. دلم نمی خواهد به چک بدون موجودی حمید فکر کنم. دایی می گفت : " مشکلات همه حل شدنی هستند. فقط باید دنبال راه حل گشت." این حرف ِ امید بخشی است  اما مغزم خسته شده. دلش نمی خواهد تمام عمر دنبال راه حل برای مشکلات بگردد...

/ 0 نظر / 9 بازدید