چه روزهای خواب آلوده ای...

آسمان ابر آلود است و دلم تاریک. بی باران. 

نمی دانم حالم چطور است. ساکت و بی انگیزه ام. دوست دارم بخوابم. حتی اگر خوابم نیاید. دوست دارم این خانه برداشته شود برده شود گذاشته شود توی یک بیابانی که راه عبور هیچ پرنده ای حتی نباشد. باد هم نیاید. سکوت باشد و من باشم و کمی هوا.

نمی دانم وقتی آدم بخواهد به کسی بگوید که دیگر نمی خواهد ببیندش و در ضمن دلش نخواد دل آن دیگری را بشکند ، چکار باید بکند؟ چه باید بگوید؟ پریروز گفتی می خواهی بیایی، گفتم حمید و نوین نیستند. دیروز باز خواستی بیایی، به نوین گفتم بگوید ما مجبور شده ایم برویم برای تهیه دارو های مادر بیرون. هر چه هم پرسیده بودی کی بر می گردیم ، نوین سربالا جواب داده بود. گفته بودی نزدیک خانه مان هستی و نوین گفته بود :« آخی! چه حیف!» نگفته بود حالا تشریف بیاورید بنشنید تا بیایند. چون من همانجا ایستاده بودم و دستهایم را در هوا تکان می دادم که یعنی : « نه! ...نه!» 

و دائم توی این فکرم که به همان آسانی که تو زدی دل من را شکستی چرا نمی توانم بزنم دلت را بشکنم؟ 

دکتر آمد مادر را ویزیت کرد. گفت آزمایشها خوب است. پلاکت کم نشان می داد، گفت آزمایشگاه اشتباه کرده. چون علام کم بودن پلاکت را ندارد. چمی دانم. چقدر از این چمی دانستن خوشم آمد! 

گفت فعلا سرم نزنیم به مادر. گفت سعی کنیم از راه دهان غذا بدهیم. گفت وضعش خوب است و هیچ عفونتی ندارد و قرمزی مفصل شست پایش را هم گفت به نقرس و اوره ی بالا مربوط نیست و من باز چمی دانم! 

دلم یک سیگار خوشبو می خواهد. هست اصلا؟ 

 

/ 0 نظر / 11 بازدید