من ِ بادکنکی!

 

عجیب است. الان عصر سه شنبه است و دایی رفته خانه یکی از دوستانش مهمانی و تا آخر شب بر نمی گردد. من عجیب دلم گرفته. هر چه هم از خودم می پرسم آخر چرا؟ جوابی ندارم. حس می کنم مثل بادکنکی هستم که تا وقتی دایی هست پر از باد و سرحال و روی هوا هستم و وقتی دایی می رود خالی می افتم یک گوشه. نباید چنین باشد. نباید چنین باشم. انگار تنها دلخوشی من توی این دنیا همین دایی باشد و بس. وابستگی ام از همیشه بهش بیشتر شده...

 

/ 0 نظر / 4 بازدید