هیچی

شوق نوشتن ندارم. توی دفتر چه هم حرف های احمقانه خودم را می نویسم. جوری که معمولا خودم هم دلم نمی خواهد دوباره از رویشان بخوانم. 

زن عمو اینجا پیش ماست. از دیشب آمد و امشب می رود. عصر می خواهم بروم خرید. اصولا یک برنامه خرید درمانی باید بگذاریم! هر چند که آدم تا ته پولش را صرف این درمان کند. و فکر روز های مبادایش را نکند! 

فردا مهمانیم خانه ندا اینها. نوین می گفت من همه روز های این هفته را به عشق پنجشنبه گذراندم. خوب است معاشرت با دوستانی که دوستشان داریم. 

خوابم می آید اما نمی خوابم. می نشینم همینجا پای گودر. 

باید بروم کلاس های نظام مهندسی برای ارتقاء پایه. حوصله درس خواندن هم ندارم. ولی برای برگشتن به روز های عادی زندگی شاید همین ارتقاء پایه بهترین کار باشد.  بالاخره کاریست که باید کرد. 

 

/ 0 نظر / 10 بازدید