سه شنبه

دیروز صبح ساراخانم ناگهان زنگ زد و مرخصی خواست. پرسیدم "چند روز؟" گفت نمی داند. چون مادرش از شهرستان تماس گرفته بود و گفته بود همه ی خواهر ها و برادر ها باید جمع شوند آنجا و چیز بیشتری نگفته بود و ساراخانم نگران حال پدر و برادرش بود که هر دو بیماری قلبی داشته اند و البته بیشتر نگران حال پدرش بود.

دیروز با دایی رفتیم خانه مادر و بعد از ظهر سارا خانم بار و بندیلش را جمع کرد و رفت و بعد هم ما مادر را برداشتیم آوردیم خانه خودمان. چون با وجود نوین و اینکه مدرسه اش به خانه خودمان نزدیک تر است، نمی شد خانه مادر بمانیم.

دیشب من و مادر توی اتاق ما خوابیدیم، دایی و حمید توی اتاق نوی خوابیدند و نوین هم رفت " آن بالا" !

حمید و دایی الان رفته اند باز نهال بخرند چون بازرس فضای سبز که آمده بود بازدید، سرو های ناز ما را قبول نکرد. گفت این ها خیلی کوچکند و قطر نهال باید حد اقل به اندازه ی قطر یک لامپ فلورسنت باشد!

هوا ابری است. مادر رفته اند خوابیده اند. من رخت ها را از ماشین لباسشویی در آورده ام پهن کرده ام و خانه الان بوی رخت شسته و نرم کننده ی لباس می دهد.

الان باید بروم ظرف های صبحانه را بشورم و فکر نهار باشم. در حالی که دلم خواسته قبل از این کار ها بیایم این ها را اینجا بنویسم.

باید بروم ای دی اس الم را هم تمدید کنم.

نادر از وقتی دایی آمده اند هیچ تماسی نگرفته.

 

/ 0 نظر / 4 بازدید