امروز بعد از ظهر جلسه بود. هیچ چیز حل نشد. درد های پیش تیر های تازه کشید. ما اما انگار دیگر به این درد ها عادت کرده ایم. ناله نکردیم. توی صورت زخم نگاه کردیم و خندیدیم. آب از سر این حرف ها گذشته. دور دور نا باوری ست....

حمید و نوین رفته اند برای خداحافظی از پرویز. من توی دلم یک جوری است . حسی بین بی تفاوتی و دلشوره. کرخت شده ام انگار. حرفی هم ندارم. مانده ام اصلن این وسط که چیزی هم مگر می شود گفت ... ؟

چه بی ربط شد. گمانم خودم هم سر در نیاورم چه نوشتم! مهم نیست. مهم اینست که واقعیت گاهی چه نافهمیدنی می شود برای آدم!... الان انگار به هزار زبان خودش را برای من معنی می کند و من از هیچکدام از زبان هایش هیچ کلمه ای را تشخیص نمی دهم.

واقعیت گاهی

به هزار زبان

خودش را برای من معنی می کند و

من از هیچکدام از زبان هایش

هیچ کلمه ای را

تشخیص نمی دهم...

 

/ 0 نظر / 4 بازدید