چه تجربیاتی

 

امشب بعد از مسواک دندان های مادر، به زور دهانش را باز نگه داشتم و انگشت سبابه ی دست راستم را طوری بردم توی دهان، کنار لپش که باز شود ببینم توی آن چه خبر است... وای! یک آبسه به بزرگی یک لوبیای گنده...

صحنه ی وحشتناکی بود و مادر دستم را به زور گرفته بود و می خواست از دهانش بیاورد بیرون. دیدم چرک انقدر به سطح پوست نزدیک است که همینطوری دیده می شود. انگشتم که خورد بهش بدون هیچ فشاری ترکید... در عمرم چنین صحنه ای ندیده بودم. چرک جهید بیرون. یک عالمه. توی دهانش پر شد، روی لباسش ریخت و حتی روی زمین هم ریخت... برایم قابل تصور نیست که این همه چرک ... یادش می آیم حالم بد می شود...

بعد دهانش را باز شستم و دهانشویه زدم. انگار تازه بعد از چند روز کمی راحت شد. چیزی شبیه لبخند کنار لبش دیدم. حالا نمی دانم از آن لبخند هاست که گاهی پدر بزرگ هم از توی قاب قدیمی اش بهم می زند یا لبخند واقعی ست؟

 

 

/ 0 نظر / 3 بازدید