یک پنجشنبه

یک پنجشنبه ی ابری ست و من پیش مادر هستم. توی خانه ی ساکتی که حضور نرم و آرام مادر در هوای تمام سوراخ سنبه هایش هم هست.

سارا خانم حدود ساعت نه و نیم صبح رفت مرخصی. من و مادر آن موقع نشسته بودیم توی آشپزخانه و من "اتوبوس پیر" را از توی کیفم در آوردم و صفحه ی  داستان "پستخانه های شرق اوریگون" را آوردم و با صدای بلند مشغول خواندن شدم : " شرق اوریگون می راندیم. پاییز بود و تفنگ ها روی صندلی عقب، و فشنگ ها توی جعبه شوفر یا داشبورد یا هر چه می خواهید اسمش را بگذارید. " این پاراگراف اول بود. بعد حس کردم که قشنگ تر هم می توانم بخوانم. صدایم را صاف کردم و خودم را تصور کردم که یک گوینده ی رادیو هستم و باید این داستان را بلند بخوانم. دوباره شروع به خواندن کردم : " شرق اوریگون می راندیم. پاییز بود و تفنگ ها..." بعد چند بار دیگر هم این کار را تا چند پاراگراف دیگر ادامه دادم. و ضمن خواندن فکر می کردم که اگر آدم اینکار را دوست داشته باشد، می شود یک اودیو بوک درست کند؟ همین کتاب را داستان به داستان بخواند و صدایش را ضبط کند.

توی این فکر ها بودم که نگاهی به مادر انداختم. دیدم چشم هایش گرم شده. در حالت نشسته خوابیدن راحت نیست. گفتم :" بلند شین بریم اتاق شما. شما دراز بکشین، منم بقیه شو اونجا براتون بخونم. " کمکش کردم که بلند شود... آهسته و آرام. با دست چپم بازوی راست مادر را گرفته بودم و با دست راستم کتاب و تلفن را برداشتم. همراه هم آمدیم اتاق مادر. مادر دراز کشید توی رختخواب و من نشستم روی تخت کناری اش که تخت ساراخانم است، به خواندن بقیه داستان.  خواب از سر مادر پریده بود و با چشم های خوشگلش که از پشت شیشه های عینک درشت تر هم می شود مرا نگاه می کرد که بلند بلند برای هر دویمان داستان می خواندم. داستان حدود ٨ صفحه بود و زود تمام شد و وقتی تمام شد، دوباره مادر را نگاه کردم که خوابش برده بود. بعد گوشی موبایلم را برداشتم و تنظیم کردم روی ضبط صدا و داستان را از ابتدا شروع به خواندن کردم :" شرق اوریگون می راندیم، ..."

حدود سی خط خواندم و ضبط کردم و گوش کردم و از این کار خوشم آمد!

ساعت ده و نیم صبح

*

الان تقریبن شش ساعت از آخر خط قبل گذشته. در این شش ساعت من و مادر خیلی کار ها کردیم. اول من همانطور که مادر آرام با صدای داستان خواندن من خوابش برده بود، بلند شدم آمدم آشپزخانه و یک پیاز خرد کردم و چند تکه کوچک مرغ برای نهار انداختم توی قابلمه ای که پیاز داشتند تویش سرخ می شدند. مقداری آب هم ریختم رویش و درش را بستم و شعله زیرش را کم کردم و برگشتم پیش مادر کمی نگاهش کردم و بعد آرام بوسیدمش و همانجا کنار او دراز کشیدم.

توصیف این حالت اگر در یک فیلم می بود باید موسیقی پیانوی ملایمی پخش می شد و دوربین می چرخید روی لبخند من و آرامش چهره ی مادر و بعد آرام از ما دور می شد. توی همین آرامش خوشرنگ، من ناگهان احساس کردم بوی سوختن می آید. مثل فشفشه از جا پریدم ودویدم توی آشپزخانه و دیدم مرغ ها جزغاله شده اند. نگاهی به ساعت انداختم و دیدم یک و نیم ساعت گذشته!! سوختگی ها را رفع و رجوع کردم و یک پیاز دیگر خرد کردم و یک غذای دیگر بار گذاشتم و این میان مادر هم بلند شد و آمد و بعد همه در و پنجره ها را باز کردم که هوای سوختگی ها هم بیرون برود.

بعد سری به یاس ها و شمعدانی ها زدم. یاس ها حالشان خوب نبود. دلشان گرفته بود. برگ های کهنه خسته بودند و بوته ها حوصله ی جوانه زدن هم نداشتند. کمی هرس شان کردم. بعد رفتم کود مخصوصشان را در آب حل کردم و بردم بهشان کود دادم. برگ های قدیمی شان را شستم. مادر توی آفتابی که می رفت پشت ابر و می آمد بیرون، با لبخند شیرینش مرا نگاه می کرد. بعد غذایمان آماده شد و با هم نهار خوردیم. البته غذای مادر را اول له کردم و قاشق قاشق به دهانش گذاشتم و بعد غذای خودم را خوردم. دارو های مادر را کوبیدم و توی ماست هم زدم و گذاشتم دهانش. بعد مادر را بردم دستشویی بعد ظرف ها را شستم و بعد باز هم با هم نشستیم به کتاب خواندن. داستان ِ " تاریخ مختصر مذهب در کالیفرنیا" را دو بار یا سه بار با صدای بلند خواندم. و بعد صدای خودم را ضبط کردم و شد 5 دقیقه و 47 ثانیه. بعد مادر باز دوبار گوش دادیم. مادر وقتی صدای من پخش می شد مرا نگاه می کرد و می دید که لبهایم نمی جنبد و می خندید.

حالا آفتاب کاملن از پشت ابر ها بیرون آمده و درخت های پشت پنجره دارند خودشان را توی آفتاب عصر بهار گرم می کنند.

/ 0 نظر / 3 بازدید