آینده ی نزدیک

هزار فکر توی سرم هست و از همه می گریزم. پناه می برم میان گلدان ها. گوش می سپرم به صدای پرنده ها.

چیزی نمانده تا تابستان. تا اواسط تیر که مدرسه ی دخترک شروع می شود. باید تا آن زمان خانه ی ما رو به راه شود. این حرف خوبیست. دیگر تمام شده. می شود رفت و جارو زد و شیشه شست و پرده دوخت و فرش انداخت...

باید آنجا را آماده کنیم. اما نمی دانم بعد تکلیف نگهداری مادرم چه می شود.

یک: من باید بمانم اینجا و حمید و دخترک بروند آنجا؟

دو: همه با هم همراه مادر برویم آنجا؟

سه: ما برویم و مادر را بسپرم به برادرم؟

چهار: ما برویم و برای مادر پرستار بگیرم؟

گزینه ی یک عملی نیست. نمی شود که خانواده ی کوچکمان پخش و پلا شود!‌

گزینه ی دو مناسب تر از بقیه به نظر می رسد اما آن خانه کوچک است و در ضمن نقل مکان برای حال مادر خوب نیست.

گزینه ی سه در صورتی قابل فکر کردن است که برادر و زن برادرم هم تمایل به همکاری در نگهداری مادر از خود نشان دهند. من فکر کردم اگر نوبتی هم بشود شاید بد نباشد. برادرم آن اوایل فوت پدر مدت ها اصرار داشت که بیاید اینجا زندگی کند. اما همسرش گفت از عهده این کار بر نمی آید.

چهار را که اصلن فکرش را هم نمی کنم.

گزینه ی پنجمی هست که اصلن نرویم آنجا و بمانیم همین جا. اما خب اولن  آن خانه هم بد جوری آدم را وسوسه می کند که برویم تویش. هر چه باشد از زیر منت میراث خوران پدر هم باید هم بیرون بیاییم که داریم در خانه ی  آنها زندگی می کنیم.

... چکار کنم؟ حمید گفته هر چه من بگویم. من هم هیچ فکری که به نتیجه ی درستی برسد ندارم...

پی نوشت: مرسی که می آیی اینجا را می خوانی...

/ 0 نظر / 4 بازدید