بلاتکلیفی

چند روز پیش حالم داشت فرق می کرد. دلم دیگر نگرفته بود. صبح ها انرژی خوبی داشتم اما امروز متوجه شدم که باز بد جوری رفته ام توی لاک سکوت.

امروز خیلی با خودم کلنجار رفتم که چرا دوباره اینطور شدم؟ من که قرص ها را مرتب می خورم، سعی می کنم لبخند بزنم و خودم را سر حال نشان بدهم، پس چرا از پشت تلفن که داشتم مثل همیشه حال و احوالپرسی می کردم ، دختر دایی ام پرسید : "چرا کسلی؟" یعنی این همه دلم گرفته بود که توی صدایم هم معلوم میشد؟

فکر کنم قرص ها داشت کم کم اثر می کرد که ناگهان این برنامه ی مرخصی بی هنگام و بی موقع و بی تاریخ برگشت ساراخانم پیش آمد. این بلاتکلیفی است که حالم را بد کرده. اینکه هیچ برنامه ای نمی توانم برای خودم بریزم و می بینم که برنامه ی زندگی ام را خودم نمی توانم تعیین کنم و تغییر خاصی هم توی شرایط موجود نمی توانم بدهم.

از طرف دیگر هم دایی می گوید نادر احتمالن تا دایی اینجاست عکس العملی نشان نخواهد داد و من و دایی قرار بود دو سه روزی برویم شمال پیش یکی از دوستانشان که وکیل هستند و الان شمال هستند که مشورت کنیم ببینیم بهتر است چکار کنیم که زود تر تکلیف کار تقسیم ارث انجام شود و این تنش ها تمام شود که باز هم این برنامه به دلیل مرخصی بی وقت سارا خانم به هم خورد.

فکر کنم به این دلیل ها دلم گرفته. ولی حالا که علتش را فهمیدم چه گلی می توانم به سر خودم بزنم  مگر؟!

 

/ 0 نظر / 3 بازدید