نه بالا / نه پایین

میان

نگاه داشتن و رها کردن،

نه بالا

نه پایین

امروز حواسم پرت مانده!

.

نمی دانم چطور مادر پوشک اش را در رختخواب در آورده بود. ملافه ها را ریختم توی ماشین و روشنش کردم. ملافه های تمیز را روی تشک می کشیدم و ذهنم رفته بود پیش حرف ماه رقصان که از خط تیره آیلین گفته بود. او می توانست من باشد. بعد حواسم رفته بود پی پرستار آوردن. پی حرف های حمید که اصرار دارد برای آوردن پرستار و من گفته بودم خودم هم باید پیش پرستار بمانم و گفته بود که باید ببرمت روانپزشک. حواسم همانجا لای ملافه های مادر باید گم شده باشد. موضوع بزرگی نیست. اما با خواهر و برادرم روی هم بزرگ می شود. کاش خانه ی نویمان سه اتاق خواب داشت که راحت می شد مادر را هم برد آنجا. بعد دیدم مادر روی صندلی آشپزخانه خوابش برده دستش را گرفتم و آرام آرام با هم آمدیم تا اتاق خواب...

/ 0 نظر / 5 بازدید