از دوشنبه تا دوشنبه

دوشنبه ٢1 اردیبهشت

 من نمی دانم چرا باز دلم گرفته. شاید چون دلم می خواهد پیش مادر باشم. و فردا قرار است مادر را ببریم خانه خودشان. وقتی پیش مادر هستم، احساس مفید بودن می کنم.برای همین وقتی مادر از پیشم می رود جایش خیلی خالی می شود. انگار تکه ای از من را هم با خودش می برد.

دایی تا هفده روز دیگر اینجا هستند. قرار است یکی از همین روز ها بروند با نادر صحبت کنند. خدا کند این کاجرا با آرامش حل شود. دلم می خواست حساب هایمان کامل از نادر جدا می شد. از رابطه ای که دلیل وجودی اش به مسائل مادی مربوط باشد بیزارم و متاسفانه تا سالها به همین دلیل باید با هم رابطه داشته باشیم. حتی زبانم لال بعد از مادر هم اگر زنده باشیم، باز باید دچار تقسیم ارث شویم. اگر نیاز مالی نداشتم، همین الان همه ی سهمم را می دادم بهش فقط برای اینکه این ارتباط تمام شود.

سه شنبه 22 اردیبهشت

امروز مادر را بردیم خانه خودشان. موهایشان را هم دایی کوتاه کردند. امروز دایی رفتند با نادر هم مقداری حرف زدند. نمی دانم فکر های درستی توی سرمان هست یا نه.

می خواهم از سهمی که از زمین جلفا به من می رسد بگذرم و در عوضش نادر دیگر با سهمی که از خانه مادر به مادر می رسد کاری نداشته باشد. بدهی سیمین خانم را از محل سهم مادر پرداخت کنیم و بقیه اش را یک آپارتمان توی ساختمان خودمان برای مادر رهن کنیم و نادر دیگر از خیر پولی هم که برای مادر توی حساب سپرده گذاشته ایم و از بهره اش مخارجشان را تامین می کنیم هم بگذرد. سهم من توی زمین جلفا می گویند پانصد میلیون می ارزد. اما سهم مادر از خانه پدری بیشتر از دویست میلیون نمی شود که حدود هفتاد میلیونش را هم می خواهم بابت بدهی پدر بدهم به سیمین خانم. با این حال فکر می کنم آرامشی که در صورت انجام اینکار بدست می آورم برایم بیشتر از این حرف ها ارزشمند است.

چهارشنبه 23 اردیبهشت

موهایم سفید شده بود. از موهای مادرم سفید تر و این برایم عجیب نبود. خودم را توی آیینه تماشا می کردم و می گفتم :"خب شده دیگه!"  و شانه بالا می انداختم.

بعد رنگ موی سیاه خریدم و خواستم موهایم را رنگ کنم و بعد که شسته بودم قسمت هایی قرمز شده بود و قسمت هایی قهوه ای و ابرو هایم هم مثل ابرو های مادرم سفید و کم پشت شده بود و اصلن دیده نمی شد و چشم هایم هم شبیه چشم های مادرم شده بود و این ها هیچکدام برایم عجیب نبود همه بدیهی بود. یعنی انگار راهی بود که باید پیموده می شد و حالا پیموده شده بود.  نمی دانم تصویر پیری خودم بود یا ترس از اینکه در آینده مثل مادر شوم یا اینکه دقیقن پیمودن راهی که مادرم پیموده برایم این همه بدیهی می نمود؟

جمعه 25 اردیبهشت

همین لحظه ها که هستند و می بینمشان. همین هوایی که فرو می بریم و بر می آوریم، همین ثانیه ها که له می شوند زیر خودکار سیاه من، همین آینده ای که محو و نا پیداست.

چه دلم خوش بود به اینکه زندگی چیزی بیشتر از این باید باشد! چه دلم خوش بود به اینکه آدم ها بهتر از این باید باشند!

دور می شوند

کلمه ها از من

برایشان

دست تکان می دهم...

 

شنبه 26 اردیبهشت

امروز نوین امتحان ریاضی داشت. امتحان های آخر سال شروع شدند. به پشت سرمان که نگاه می کنیم، باورمان نمی شود که سال اول دبیرستانش تمام شد. هر چقدر هم سخت می گذرد اما باز هم زود می گذرد. اگر عمر باقی باشد، سه سال دیگر این وقت ها دارد برای کنکور درس می خواند. حالا نوک خودکار روی هوا معلق مانده و من دارم سه چهار سال دیگر را تصور می کنم. نوین همینطور شاد و باهوش و پر انرژی بزرگ شده و به وقول خودش از بالای نردبان ترقی برای ما که این پایین ایستاده ایم دست تکان می دهد!!

حال دلم بهتر است. مثل اینکه با غصه ها به قصد زور ورزی مشت در مشت انداخته باشیم و من توانسته باشم مچش را روی میز بخوابانم.

دوشنبه 28 اردیبهشت

پیش دایی روز ها خوب می گذرند. حضورش خود ِ خوشبختی است. یک امنیت همه جانبه است.

دیروز هم دایی رفت با نادر حرف زد. تنها کسی ست که می تواند آنقدر صبور باشه که بگذارد نادر هر چه می خواد بگوید فقط برای اینکه خالی شود و بعد که آنقدر صبر کرد تا ساکت شد، بتواند حرف های خودش را بزند و او گوش کند. با چنین روشی به جاهایی رسیده ایم. اگر چه از نظر مالی به ضرر من تمام می شود اما همین که حل شود آرامشی خواهد داشت که ارزشش سنجیدنی نیست.

بعد از صلح نامه ای که بنویسیم و بطور رسمی امضا کنیم، یک مقدار کار های اداری و دویدن توی اداره سرپرستی و دادگاه برای کسب اجازه برای فروش خانه ای که دو دانگش مال مادر است و بعد دنبال مشتری گشتن، و بعد خالی کردن خانه مادر از وسایل اضافی که الان توی سیصد متر هست و باید بیاید توی صد و بیست متر، و مرحله آخر که آسانترین کار باشد، اسباب کشی می ماند.

راه درازی در پیش داریم امسال برای پیمودن. ولی مقصدمان آرامشی ست که سال ها پی اش گشته ایم. اینطور گمان می کنم. اگر اتفاق نامنتظره ای میان این راه باعث ریزش کوه نشود!

 

 

/ 0 نظر / 7 بازدید