مادر و دختر

امروز نوین رفت مدرسه. امتحان ریاضی داشت. دیروز خانه بود. خوب ِ خوب نشده بود اما حالش از پری روز بهتر بود و باید برای امتحان درس می خواند.

دفتر و کتابش را برداشت آمد همانجا پیش من، پشت میز نهارخوری که داشتم حساب و کتاب‌های ساختمان را می‌نوشتم، نشست به درس خواندن. یکی دو ساعتی آنجا بودیم. بعد من آمدم سری به نت بزنم و دیدم چند دقیقه بعد دفتر و کتابش را برداشت آمد نشست توی اتاق روی تختش و دوباره مشغول درس خواندن شد. بعد از نیم ساعتی من رفتم آشپزخانه که ظرف ها را بشورم، سر چرخاندم دیدم دفتر و کتابش را برداشته آمده نشسته پشت میز آشپزخانه !

یاد بچگی هایش افتادم که می نشاندمش توی اتاقش سر اسباب بازی ها و می آمدم آشپزخانه و بعد می دیدم یک عالم اسباب بازی را با خودش کشانده آورده وسط آشپزخانه. یا یاد یکبار دیگر که هنوز راه نیافتاده بود و توی رو-رو اک بود و من داشتم ظرف می شستم و دیدم با رو-رو-اک ش بی صدا آمده ایستاده نزدیک من و همانجا خوابش برده...

/ 0 نظر / 4 بازدید