توی این دشوار

 

نه که دلم نخواهد، دلم هم می خواهد چیزی بنویسم، اما نمی توانم. مثل همان آدم لالی که دلش می خواهد حرف بزند و نه زبان دارد و نه سواد. من این روز ها اصلن کلمه ندارم.

روز می گذرد و من همراهش نمی روم. نشسته ام زیر سایه خاطرات مادر. دلم نمی خواهد بلند شوم بروم پی کارم. کار ها را هی به تعویق می اندازم. باید بروم دنبال کار های انحصار وراثت. باید بروم دنبال کار های ارائه گواهی قید حیات دایی. باید بروم دنبال ارتقاء پایه. این ها حرف های تازه ای نیست. مدت هاست که تکرار می شود. من به این وضع عادت کرده ام. به اینکه مادرم بیمار باشد و من به خاطر بیماری اش همه کار را عقب بیاندازم. اینرسی سکونی که این مدت گرفتارم کرده بود، همچنان سنگین روی زمین کاشته مرا. شاید هم بد تر از قبل! پیش تر ها فکر می کردم به خاطر شرایط است که اینطور هستم اما حالا رو در رو و چشم در چشم با خودم ایستاده ام. هیچ عذری هم ندارم.

 آدم گاهی می بیند مجبور است با خودش صادق باشد و در این وقت است که می فهمد چقدر دشوار است این صادق بودن. من الان توی این دشوار دارم دنبال خودم می گردم. نه آن کسی که پیش تر می شناخته امش، آدم دیگری که چهل و یک سال است انگار افتخار آشنایی با او را نداشته ام.  

 

/ 0 نظر / 29 بازدید