توی خانه تنها هستم. نه!

مادرم هم آن آتاق روی تخت به هیبت اسکلتِ خودش دراز کشیده و آرام آرام نفس های بی صدا می کشد.

من این اتاق دارم زر زر بی صدا گریه می کنم.

اشک های درشتی مثل رگبار بهار.

 قل می خورد روی گونه بعد می رود زیر چانه بعد سر می خورد روی گردن. بعضی هاش هم از همان پایین چانه می چکد گوشه میز و پخش می شود همه جا.

 

 

 

 

/ 0 نظر / 3 بازدید