روی انگشت هایم

داریم ساکت و آرام عبور می کنیم من و لحظه ها از روز. مادر قدم می زند. دایی کتاب می خواند و تلویزیون روی کانال متزو موسیقی کلاسیک پخش می کند.  

خیال می کنم در را به روی غم ها بسته ایم. بسته ایم؟ یعنی آنها الان پشت در ِ خانه ی ما هستند؟ شاید ! اما نه آنچنان که بدانیم چقدر می توانند پشت در منتظر بمانند! راستی اصولن صبر غم ها برای اینکه خودشان را نگه دارند و به قلب های ما یورش نیاورند چه مقدار است؟

و روز ها بد جوری تند می گذرند. امروز یک هفته از آمدن دایی گذشته. به همین سادگی سه هفته ی دیگر هم خواهد گذشت و آخرش باید در را به روی غم ها باز کرد تا بیایند توی خانه چرخی بزنند و همه ی در و دیوار و ما را خوب تماشا کنند و هر جا که خواستند بیتوته کنند.  شاید هم دارم اشتباه می کنم و گول کلمه ها را می خورم. حضور نامرئی غم ها پشت در منتظر نمی ماند.آنها می توانند وقتی ما خوابیم یا حواسمان نیست، تبدیل به بخاری سبز رنگ شوند و از زیر در آرام بیایند تو و بعد به هر شکل که خواستند خودشان را در آورند... آنها همین حالا هم همین جا هستند. روی همین انگشت های من هم که دارم تایپ می کنم سواری می خورند... چون من سنگینی شان را روی انگشت هایم حس می کنم...

 

/ 0 نظر / 3 بازدید