تفکر

خیلی بی صبر و طاقت شدم. یک جوری حد وسط ندارم. می دونم که همیشه دیوونه بودم اما دارم دیوونه تر هم می شم. خودم حس می کنم رفتار هام همه اغراق آمیز شده. یا زیاد عصبانی ام یا زیاد ریلکس و بی خیال. درجه ی حرص خوردنم بالارفته. سر چیز های بی اهمیت انقدر حرص می خورم که خودم می ترسم بیافتم سکته کنم. گاهی وقت ها قبلن ها می گفتم دست خودم نیست اما دروغ می گفتم. دست خودم بود. اما حالا واقعن حس می کنم دست خودم نیست. از کنترل خودم خارجه.و شاید همه این ها از ضعف باشه.

دو قدم دور تر میرم و به واقعیت نگاه میکنم:

در اندیشه ی پرواز م

میان ِ

میله های زندانی

که از آن ِ من نیست

.

امروز از دارایی زنگ زدند گفتند کار انحصار وراثت انجام شده. باید برادرم برود برگه پرداخت مالیات ها را بگیرد و پرداخت کنیم و بعد به بانک ابلاغ کنند که سهم الارث را بشود گرفت. حدود بیست میلیون به من می رسد که همین الان سی میلیون بدهی دارم!

/ 0 نظر / 3 بازدید