از علائم بیچارگی

همینطوری بیخودی
بدون فکر و ویرایش. نمی دانم آیا اینجا را هیچ آشنایی توی گودرش دارد یا نه؟ به روز شدنش  را کسی از آشنایان خبردار میشود یا نه؟ لطفاَ اگر اینجا را خواندید یک کامنت بگذارید که بتوانم یک آمار حدودی از خواننده های اینجا داشته باشم. حوصله ایجاد یک وبلاگ جدید ندارم. توی وبلاگ های قدیمی هم از بس خواننده دارد نمیتوانم بنویسم. یک جوری دست و پایم فیلان. 

الان در عجبم که امروز مگر چندم ماه است و چرا دلم درد میکند؟ برای همین بی حوصله بودم؟ گمان نکنم ها. 

نون و الف مثلاَ دارند ریاضی میخوانند. من مثلاَ دارم وقتم را به خوبی و خوشی میگذرانم. گرسنه هستم. ح ی جیمی قرار است روغن زیتون و زعفران بخرد و قصد دارم ماهی بگذارم توی فر. الان باید بلند شوم کم کم ماهی را از توی فریزر در بیاورم.

 نیروی خیلی خیلی زیادی لازم است که مرا وادار به انجام کاری کند. حتی کارهایی که خودم دلم میخواهد انجامشان بدهم. 
دکتر بهم ریتالین داد. اما من خر نخوردم. چرا ؟ نمیدانم. خب بخور! فکر میکنم حروم میشه! اونی که داره حروم میشه تویی بد بخت. و در آخر یک شعری بود که میگفت :
بیچاره نیستم من و در فکر چاره ام
بیچاره آن کسیست که در فکر چاره نیست
من دقیقن همین دومی هستم.  

/ 0 نظر / 19 بازدید