ما و صبوری

سه شنبه ٢٩ اردیبهشت

دوست ندارم تیر ها را وقتی یکی یکی به سنگ می خورند. یا هدف هایی را که در هر گام انگار دور تر می شوند.

یک

کار از آنچه ما فکرش را می کردیم دشوار تر است. امروز با دایی رفتیم اداره سرپرستی که سوال کنیم برای فروش خانه پدری که دو دانگش به نام مادر است چکار باید کرد؟ گفتند اول باید بروید هم ارزش سهم مادر توی این خانه، یک خانه ای پیدا کنی. بعد ما کارشناس می فرستیم که بیاید تائید کند. بعد از دادگاه بخواهی که اجازه فروش خانه پدری را بدهد و بلافاصله با در آمد حاصل از آن سند خانه جدید را بیاوری تحویل اداره سرپرستی بدهی. گفتیم به ارزش این دو دانگ می خواستیم خانه ای را رهن کنیم. انگار حرف خیلی مسخره ای زده باشیم خندید و گفت که اداره سرپرستی اجازه نمی دهد. حتمن باید در ازای ملکی که از مال مهجور می فروشید، ملک دیگری بخرید.

رفتیم توی فکر که اگر اینطور باشد پول سیمین خانم را از کجا پرداخت کنیم؟

گفتیم از آن یکی خانه که شش دانگش مال مادر است، طبق این مدارکی که الان بهتان نشان می دهیم، سه دانگش مال زن دایی مان است و مادر ما به ایشان بدهی دارد و باید از پول فروش خانه پدری، بدهی آن سه دانگ را تسویه کنیم.

گفتند آن شش دانگ الان قانونا مال مادر شما ست. اگر زن دایی ادعایی دارد، خودش باید برود دادگاه شکایت کند. بعد دادگاه شکایت او را بررسی کند و اگر تشخیص داد که درست می گوید به ما اعلام کند که مادر شما بدهکار است و چون آن دادگاه مافوق ماست، شما به ما درخواست بدهید که اجازه فروش بدهیم و آن وقت ما می پذیریم. تازه آن وقت هم شاید اداره سر پرستی تصمیم بگیرد که خودش بخرد. میان حیرت و سکوت ما  ادامه داد : ما همیشه خریداریم. هیچوقت فروشنده نیستیم!

این پروسه خیلی طولانی خواهد بود...

دو

از طرف دیگر عمه ام پیش از اینکه دایی از آلمان بیاید گفته بود که می خواهد توسط دایی وقتی بر می گردند، پولی برای دخترش که اطریش است بفرستد و دایی هم روی حساب پولی که قرار بود به ما قرض بدهد، گفت که پس ریال های عمه جان را می گیرد و اینجا می دهد به ما و در عوض وقتی برگشت آلمان، از حساب خودش یورو حواله می کند به اطریش. حالا ناگهان نظر عمه هم عوش شده و می خواهد به جای اینکه برای دخترش که اطریش است، برای پسرش که در آمریکاست دلار بفرستد. و حاضر نمی شود ریال بدهد و یورو بخرد و بعد یورو تبدیل به دلار شود چون گمان می کند که با افت و خیر قیمت ها به ضررش خواهد شد. می گوید حالا دنبال کسی ست که مستقیمن ریال را به دلار تبدیل کند و در ضمن عمه حاضر نیست کامزد بانک ها را توی تبدیل ها بدهد و ترجیحن دنبال مسافری که برود آمریکا می گردد که انتقال پول راحت تر باشد.  دایی به شوخی می گوید :" عمه یک نفر را می خواهد که مستقیم ریال را به دلار تبدیل کند و خودش ببرد با احترام در ِ خانه ی پسر عمه با تعظیم تحویل بدهد و خیلی هم عذر خواهی کند که مزاحم شان شده!!!

به این ترتیب قرض گرفتن پولی که از دایی قرار بود قرض بگیریم هم بلاتکلیف مانده که از چه طریقی باید انجام شود.

سه

صاحبخانه شرکت هم آمده از پیش هشدار داده که از اول شهریور که موعد اجاره می رسد، اجاره را ماهی دویست هزار تومان می خواهد اضافه کند و ما از الان فکر هایمان را بکنیم و اگر نمی توانیم پرداخت کنیم زود تر بهش اطلاع بدهیم که دنبال مشتری باشد.

چهار

داور زنگ زده که می خواهد پنجشنبه با حمید یک قرار خصوصی داشته باشد که درباره اعتراضش به حکم داوری صحبت کنند. دلمان می خواست وکیلی که با او در این باره مشورت کرده بودیم هم در این جلسه حاضر می شد اما از بخت بد وکیل ما پنجشنبه خارج از تهران است. به حمید گفتم نمی شود قرار را به تاریخی بیاندازی که وکیل هم باشد؟ گفت نمی خواهم باز قرار را عقب بیاندازم.

چند تا گره ی کور در هم پیچیده داریم که برای باز کردنشان صبوری لازم است. آخرش هم معلوم نیست که باز می شوند یا نه. فعلن فقط معلوم است که صبوری لازم است...

/ 0 نظر / 3 بازدید