هنوز سه شنبه 25 فروردین

 

ساعت ده دقیقه به دوازده نیمه شب است. امشب بالاخره رفتم حمام! الان احساس می کنم کمی سبک ترم.

اینکه آدم می تواند رو در روی کلمه ها از فاصله ی چند قدم دور تر به تماشای خودش بنشیند خوب است. شاید اگر به این وضوح خودم را تماشا نکرده بودم، امروز هم حمام نمی رفتم. البته سهیلا هم خیلی تشویقم کرد. از همه مهم تر آنکه گفت می نشیند تا من خبرش را بهش بدهم. ... و گاه آدمی،/ به چه بهانه های کوچک/ با شوق می آویزد، عبور/ از دشواری ِ لحظه ها را...

دوست عزیز دیگری هم خیالم را بابت شروع فلوکسیتین راحت کرد. تصمیم دارم از صبح فردا شروع کنم. الان تردید ندارم که باید بخورم. بخصوص برای اینکه دو هفته ی دیگر دایی ام از آلمان می آید و روحیه ام باید بهتر از این باشد که هست.

 

/ 0 نظر / 2 بازدید