سرازیری

من امروز دلم نخواست چیزی بنویسم. الان هم خودم را مجبور کرده ام که یک چیزی بنویسم. هیچ معلوم نیست  جمله ی بعد از چه کلمه هایی تشکیل شده باشد. یا اصلن جمله ی بعدی وجود داشته باشد یا نه. یا اینکه شاید نوشته شود و بعد نویسنده ببیند الکی است و پاکش کند. یک همچین وضعیتی است توی سر ِ من.

امروز چکار کردم؟ صبح حالم کمی بهتر بود. فلوکسیتینم را خوردم و لباس های مرتبی پوشیدم و کمی هم آرایش کردم و بعد از صبحانه نوین را بردم کلاس پیانو. آخر کلاس خانم معلم پیانو ، پول هایی را که هر دفعه بهش اضافه داده بودیم و بقیه اش را چون چک پول بود بهمان پس نداده بود، همه را یکجا آورد پس داد. من اصلن نمی دانستم آن همه پول  طلبکاریم. دفعه ی پیش باید بیست و چهار هزار تومن می دادیم که چک پول پنجاه تومنی داده بودیم و من فکر می کردم فوقش بیست و شش تومن باشد اما سی و دو تومن بود و معلوم شد از سال گذشته هم مبالغی جامانده بوده. بعدش با نوین رفتیم مرغ و روغن و نمک و دستمال و صابون و اینجور چیز ها خریدیم و فکر کردیم حالمان دیگر خیلی خوبست.

بعد آمدیم خانه و قرار بود یک مشتری هایی برای آپارتمان هایی که خالی است بیاید و حمید خانه را مرتب کرده بود و ظرف میوه و سینی چای و ظرف شیرینی و خرما و غیره را مرتب و منظم چیده بود و هرچه منتظر شدیم نیامدند.

بعد مثل اینکه توی یک سرازیری افتاده باشم هی دلم گرفته و گرفته تر شد. با بدبختی نهار درست کردم و بعدش هم همینطور توی همان سرازیری شب شد.

/ 0 نظر / 3 بازدید