فرار

امروز همه ش فرار می کنم. از آدم ها از حرف ها از بحث ها از کار ها از صدا ها و انگار حتی از ثانیه ها

.

صبح محمد آقا آمده بود و نشسته بود داشت با حمید و دایی حرف می زد. حرف های همینجوری بی خودی. کمی شوخی و کمی درباره باغچه. حرف های نمی دانم چرا تمام نشدنی... من مادر را برداشتم رفتیم توی اتاق در را بستم دراز کشیدیم. دنبال سکوت بودم. دنبال آغوش مهربان و کافی اش.

بعد محمد آقا رفت و مادرم خوابش برد و من از اتاق آمدم بیرون و حمید و دایی داشتند درباره نمی دانم چه حرف می زند که من باز حوصله نشستن پای حرف هایشان را نداشتم و دفترچه ام را برداشتم رفتم توی دستشویی یک صفحه چیز نوشتم که الان حوصله ندارم بیاورم ببینم چه نوشتم. چیز مهمی نبود. از کمی دلتنگی بود. از اینکه ساراخانم امروز می آید بود و دنبال این بودم که ببینم چرا دلم گرفته.

الان باز حمید و دایی دارند بحث های مهم سیاسی می کنند.

حمید می گوید : آزادی برای اکثریت جامعه مهم است. و ادامه می دهد شما حاضرید افغان ها توی خراسان اعلام استقلال کنند؟ بعدش حرف را به آلبانی می کشد.

دایی می گوید : سوسیالیزم اون سیستم ِ...

حمید نمی گذارد دایی حرفش را تمام کند.

دایی ادامه می دهد : بهترین سیستم یک سیستم ِ سوسیالیستی ِ دموکراتیکه. که جلوی آزادی افراد رو نگیره

حمید می گوید: آقای مارکس گفته عدالت اینه که ثروت تقسیم بشه.

دایی می گوید : این سیستم سوسیال دموکراتی که من می گویم چه مغایرتی با حرف تو دارد؟

حمید می گوید : سوسیالیسم آزادی درونش هست. و خودش معنی دموکراسی می دهد.

دایی می گوید : سال ها طول می کشد که یک سیستم دنیایی تشکیل شود ...

دایی می گوید بی عدالتی توی سیستم های سوسیالیستی هم وجود دارد.

حمید می گوید بطور نسبی توی کدام بی عدالتی بیشتر است؟

دایی می گوید این دو تا را با هم قاطی کن.

حمید می گوید قاطی نمی کنم.

دایی می گوید شما سفید و سیاه می بینی. کمی هم خاکستری ببین.

حمید می گوید سوسیال دموکرات مثل جمهوری اسلامی می ماند! جمهوری که اسلامی نمی شه. این دو تا با هم مغایرت داره.

و این بحث همینطور ادامه و ادامه و ادامه دارد و من نمی فهمم چه بحثی است اصلن؟

/ 0 نظر / 4 بازدید