چاله

 

سطحی شده ام. به همه چیز سرسری و سطحی نگاه می کنم. گمانم این اولین کشف من بعد از مرگ مادر باشد. فرض کن یک دوره توی کما بوده ام. فرض کن فریز شده بودم و حالا یخم وا رفته. فرض کن تو غار اصحاب کهف بوده ام. هر چی. حالا دارم خودم را با آن که قبلا بوده ام مقایسه می کنم و می بینم خیلی سطحی شده ام.

خیلی هم بی حوصله شده ام. هیچ بهانه ای هم برای فرار ندارم. یعنی بهانه ای برای در رفتن از زیر مسولیت هایی که تا به حال به بهانه های مختلف از زیرشان شانه خالی می کردم. چیزی که دارم تا دلت بخواهد وقت است و چیزی که ندارم حوصله.

ممد آقا هم آمده اینجا نمی دانم چه خاکی برسر خودم و خودش کنم. گفتم برود پایین سراغ باغچه. دلم می خواهد تنها باشم.  حمید برای بار دهم خدا حافظی کرد که اول برود پیش رضا بعد بعد برود شرکت. اعصابش از دست برادرهایش خورد است. نمی دانم چرا قطع امید نمی کند ازشان؟ باز می خواهد برود پیش رضا یک کمی خودش را خالی کند.

چشم هایم هم می خارد.

دلم نمی خواهد دیگر توی آن وبلاگ که از مادر می نوشتم چیزی بنویسم. یادداشت آخرش یک جوری مثل صفحه آخر یک کتاب می ماند.

حمید برای بار یازدهم خدا حافظی کرد و اینبار گمانم واقعا رفت.  حالا مانده ممد آقا که دارد توی آشپزخانه دور خودش می چرخد. من صد هزار بار گفته ام که نیاید اما او خودش چند وقت یکبار یک سری می زند. امروز چند تا نشا برای باغچه آورده. می خواستم قورمه سبزی بپزم اما یادم رفت لوبیا خیس کنم.

دایی گفت مواظب باش باز نیافتی توی چاله اما نگفت چطور...

 

 

 

 

/ 1 نظر / 27 بازدید
ماهی

سلام کاف عزیز ممنون که با من همدردی کردی.............چه قدر فوت مامان سخت بوده برایت.....تسلیت میگویم............. یک عکسی داشتی در بلاگت از ژنجره وشمعدانی هایتان.....چه خونه خوشگلی دارید.