همین حالا ی حالا من نشسته ام توی تنهایی خانه ی مادر و دارم فکر میکنم که ...

امشب تا صبح شاید چند چند چند تکه چیز های نا مربوط بنویسم...

مثل فریاد کمک می مانست که غریقی بر آورد. من گفتم: " دستت را به من بده..."

دنبال چیزی نگرد. چیزی اینجا نیست. منم و تنهایی خودم.

مادرم خواب است. شاید هم هنوز بیدار باشد. مثل آن بار که مدت ها از خوابیدنش گذشته بود و رفتم که ببوسمش و بیدار بود. او را در آغوش داشته باشی و دلتنگش باشی؟... چه بد جنسی روزگار...

اینجا من هستم و آه ساعت یازده و بیست دقیقه ست. کانال چهار تله تاتر خرده جنایت ها را دارد با بازی فروتن و کریمی. چه کیفی داشت این دو تا رو فقط فامیلاشونو نوشتم.

من نمی دونم چرا فکر می کنم این پستو دوسش دارم همینجوری بی خودی . شایدم بی خودی نه! چونکه قرار نیست ژست چیزی بودن به خودش بگیره. قراره خود خودش باشه.

کتایون دیوونه داره میشه؟‌خدا نکنه. ولی حال خوشی هم نداره. داره چرا نداره؟ نمی دونم!‌یه حسی بهم می گه. یه حسی می گه . یه حسی مثه نگرانی. نگرانی بیهوده. در خود فرو رفتن... و تماشا ی دود سیگاری نامرئی. کسی نداند. مشکلی نیست.

/ 0 نظر / 3 بازدید