سیال ذهن خسته

 

من الان خسته ی خسته ی مرده ی مرده ام. ساعت یازده ست و حمید هنوز نیامده. نوین خوابیده. من تقریبن خانه را تا جایی که توانسته ام تمیز کرده ام. ملافه خریده ام. میوه و شیرینی هم خریده ام. میوه ها الان نصفش شسته شده نصفش شسته نشده هنوز. مثل حمید که نیامده هنوز. و اگر بیاید هم من نمی دانم می توانم ورش دارم ببرمش فرودگاه یا نه؟ صبح ساعت شش رفته ، ساعت یک بعد از ظهر رسیده آنجا. سه تا پنج مراسم بوده. بعدش من نمی دانم چه موقع راه افتاده و چه موقع می رسد اینجا. ساعت دیر است و رویم هم نشد و نمی شود که تلفن کنم آنجا بپرسم چه ساعتی راه افتاده. الان توی فاصله ی میان جمله ها خوابم می بَرَد! هواپیما ساعت چهار و ده دقیقه می نشیند...کی باید راه بیافتم؟ ... از اینجا تا آن فرودگاه چند ساعت راه هست؟ ... خمیازه.

 

/ 0 نظر / 2 بازدید