الان دلم می خواهد چیزی بنویسم. دقیقا هم نمیدانم چه. دقیقا هم نمی دانم چرا. شایدم دارم اشتباه می کنم. اصلا دلم نمی داند چه می خواهد و چه نمی خواهد.

باز هم دچار حرف هایی شده ام که فکر می کنم ارزش گفتن ندارند.

حالم چطوره؟

خوب نیستم. تنبل و فراموشکار شده ام. بی خیال و بی مسولیت. شاید باید بس باشد فلوکسیتین خوردن. اصلا نمی دانم این ها تقصیر فلوکسیتین است یا اینکه من دنبال بهانه می کردم؟

دیروز لادن زنگ زد که پیغامی از نادر برساند و من به هم ریختم. دلم نمی خواهد اصلا به اندازه نوک سوزنی حتی مجبور شوم با نادر ارتباطی داشته باشم. دلم خواست مرده باشم که این اتفاق نیافتد. رفتم توی بالکن . از پنج طبقه پایین را نگاه کردم. هوا هم خوب بود. عالی بود. آدم اصلا دلش می خواست توی همچین هوایی بمیرد.

بعدش گریه م گرفت. بعد یادم آمد که صبح فلوکسیتینم را نخورده ام. باز هم نمی دانم تقصیر هورمون هاست یا من دنبال بهانه می گردم؟

/ 0 نظر / 3 بازدید