تصمیم

١

امروز ساعت ٩ صبح یک عدد فلوکسیتین ٢٠ خوردم. الان ساعت دوازده و نیم ظهر است. کامپیوتر را خاموش کردم. دیروز یک جایی خواندم که باید حتمن برای مدتی که توی نت می چرخیم برنامه ریزی و زمان بندی ِ محدود داشته باشیم. (مثلن من خودم تا دیروز این را نمی دانستم و همین دیروز فهمیدم!!) باید سعی کنم روزی دوبار بیشتر توی نت نچرخم. یکبار ظهر و یکبار غروب. اینکه هر کدام چنددقیقه اش را الان هنوز نمی دانم!

دارم فکر می کنم همیشه از اعلام تصمیم هایم می ترسم. یادم می آید که در نوجوانی با چه شوق و ذوقی برای مادرم از تصمیم هایم حرف می زدم و مادرم یکبار سخت زد توی ذوقم. گفت :" آدم هر وقت یک کاری را انجام داد، می گوید فلان کار را کردم! ...کاری که انجام شده و تمام شده. نه اینکه هی بگویی فلان کار را خواهم کرد..." از آن به بعد من دیگر هیچوقت درباره تصمیم هایم حرف نزدم. الان هم که می خواهم برای خودم روی کاغذ بنویسم یاد آن وقت می افتم و می ترسم از نوشتنش.

دهانم کمی خشک شده. این اولین تاثیریست که دارم از مصرف این دارو حس می کنم. می گویند تا ده روز کمی این حس ها بیشتر است و بعد بدن بهش عادت می کند.

روی زمان سر سره بازی می کنم...

٢

خب مادرم حق داشت از تصمیم گیری های من حرص بخورد! ساعت ِ یک و نیم من دوباره کامپیوتر را روشن کردم. رفتم به کامنت دانی ها سر زدم و کامنتی هم نبود. ولی دارم فکر می کنم چه شیوه ی خوبی ست. اینکه ادم بداند توی کامنت دانی اش خبر چندانی نیست می تواند به عنوان یکی از راه های خوب ترک کردن گام به گام اینترنت بدون درد و خونریزی ثبت شود.

از دیروز چندین بار رفته ام توی مدیریت وبلاگ ِ قفل و زنجیر شده ام ببینم چند نفر از توی آرشیو رفته اند برای پست یکی مانده به آخر کامنت گذاشته اند و خوشبختانه تعداد کامنت ها رو به کاهش است. اینجا هم که دوستان انگشت شمار هستند و در شبانه روز لزومی ندارد دم به دقیقه چک شود. دیگر بهانه ای برای گذراندن ساعات متمادی توی اینترنت نمی ماند.

امروز زنگ زدم به منیژه. سر کار بود نتوانست زیاد صحبت کند. قرار شد شب زنگ بزند. منیژه از همدوره ای های دانشگاه شهید بهشتی بود و از همان وقت هم مینیاتور کار می کرد و چند سال پیش مجوز یک آموزشگاه نقاشی هم گرفته بود. خواستم سر و گوشی آب بدهم ببینم با آموزشگاهش چه کرد. خدا را چه دیدی شاید اگر هنوز آنجا را داشت، من هم بتوانم بروم طراحی درس بدهم. این فقط یک فکر است و جایش تنها توی سر من است. نه  هیچ کجای دیگر! چون ممکن است منیژه اصلن دیگر آنجا را نداشته باشد.

صبح آفتابی ِ امروز رفت و رفت تا رسید به ابر های عصر. هوا هم به دلیل سرما و سکون باز آلوده شده. کوه ها به تمامی سر فرو برده اند توی غبار.

من امروز هی سردم می شود. اول بلوز آستین بلند پوشیدم با شلوار. بعد سردم شد و رفتم یک ژاکت هم پوشیدم. بعد دیدم پاهایم یخ کرده رفتم جوراب های گرم هم پوشیدم. حالا باز سردم است. احتمالن باید بروم در مرحله بعد کلاه سرم بگذارم و شال گردن بیاندازم!

٣

یک مرحله دیگر از ترک گام به گام اینترنت،‌ حذف آر اس اس هاییست که از روی رو در بایستی توی گودر سابسکرایب کرده ایم. من هی می روم آنجا و آنها که مشتری وبلاگ قبلی بودند و صرفن از روی ادب بهشان سر می زدم را یکی یکی پاک می کنم باشد که در این راه هم رستگار شوم!

/ 0 نظر / 5 بازدید