قبلش سکوت بود و بعدش هم سکوت

دوشنبه ١١ خرداد

از جمعه تا امروز که دوشنبه است هیچ چیز ننوشته ام.چرا! یک یادداشت کوتاه از کتایونی که نشسته بود توی یکی از کوچه های دلش و گریه می کرد... قبلش سکوت بود و بعدش هم سکوت.

کلمه ها توی سرم تکراری شده اند. دلواپسی ها، غصه ها همه تکراری شده اند. مغزم را تازگی ها خاموش می کنم. مثل تلویزیونی که آدم از تماشای تکراری هایش به ستوه بیاید و خاموشش کند. چه آرامشی توی صفحه تلویزیون خاموش شده هست. چه بهتر که روی صفحه اش خاک هم بگیرد!

ساعت نه و پانزده دقیقه شب است و از ساعت شش حمید توی جلسه ای با شرکای ساختمان است. همان جلسه ای که قرار بود آخر اردیبهشت تشکیل و حالا یازده روز هم از خرداد گذشته. قرار بود پنجشنبه اول فقط با حضور حمید و داور تشکیل شود که نشد و به جایش امروز با بقیه شرکا به علاوه وکیلی از طرف ما تشکیل شده.

حمید بعد از ظهر زنگ زد و گفت که ساعت شش من هم بروم و در جلسه حضور داشته باشم. آن موقع نمی دانم چرا خیالم راحت بود و گفتم نمی آیم. گفتم وکیل هست و دلم شور نمی زند و به وجودم هم نیازی نیست. اما از ساعت ٧ تا حالا یک دلشوره ای به جانم افتاده که اگر می دانستم اینطور می شوم حتما می رفتم. انقدر دلشوره داشتم که حتی کامپیوتر را هم خاموش کردم. بدون تمرکز هی از روی صفحه های نخوانده تند و تند رد می شدم.

 

شنبه ١۶ خرداد

صبح رفتیم با حمید دو تا برگه سپرده ی آخر دایی بزرگم را هم که حدود ده میلیون بود از بانک ملی گرفتیم و ریختیم به حساب حمید. با این حساب بدهی ما به دایی بزرگم می شود چیزی حدود بیست میلیون.

 جلسه ی روز دوشنبه هم جز نا امیدی حاصلی نداشت. وکیل ما هم گفته به دلیلی ابهامی که توی قرارداد هست معلوم نیست اگر کار به دادگاه بکشد هم قاضی چه حکمی می دهد. به شانس بستگی دارد که گیر چه قاضی ای بیافتیم!

به نوشتن ِ این روز ها بی علاقه ام. دلم می خواهد زود تر بگذرند و جایی ثبت نشوند تا به روز های خوب برسیم. مثل کتاب خسته کننده ای که حوصله ی خواندنش را نداشته باشیم و فصل هایی را از سر بی حوصلگی نخوانده رد کنیم...

نمی دانم اما روی چه حسابی آدم می تواند امیدوار باشد که شاید روز های بهتری در راه باشند؟

 

/ 0 نظر / 8 بازدید