حس عجیب

ساعت یازده روز جمعه است.  دیشب خوابیدیم. از حدود ساعت یازده شب تا حدود هفت صبح. با این حال من هنوز سردرد دارم. و باز بعد از صبحانه مسکن خورده ام و کمی هم سرگیجه دارم. و به خیال اینکه سرگیجه شاید از کم شدن قند خون باشد که از عوارض فلوکسیتین است، کلی شکر توی چای ام ریخته ام و کلی هم عسل خورده ام اما باز هم سرگیجه دارم.

دایی یک انگشتر قدیمی خیلی خیلی قشنگ برایم آورده. نمی دانم طلای سفید است یا پلاتین. دور تا دورنگین ش که یک فیروزه ی بیضی شکل است، دو ردیف الماس دارد که ردیف دوم یک پله از ردیف اول بالاتراست. نفس ام بند آمد وقتی گفت :" این هدیه ای ست که مادر تو برای عروسی به اِفا داده بود...(فکر کنم حدود پنجاه سال پیش)  اِفا گفت این را ببر بده به کتایون چون من دوست دارم این هدیه به عنوان یادگاری هم از من و هم از مادرش مال او باشد..."

یک حس عجیبی دارد اینکه آدم شرمنده ی محبت هایی بشود که احساس کند هیچوقت نمی تواند جبران کند...

/ 0 نظر / 6 بازدید