سرمای ناگاه

دوشنبه ٢۴ فروردین

از صبح تا شب با همان لباسی که شب خوابیده بودم توی خانه چرخیدم. شلوار پیژاما و یک تی شرت شل و ول و گل و گشاد! با موهایی که دائم میان انگشت هایم حلقه می شوند و دل و دماغی که به انجام هیچ کار ندارم. به زور به خاطر دیگران یک نهاری رو به راه می کنم و جمع می کنم و ظرف ها نشسته توی سینک می مانند. هیچ انگیزه ای برای انجام هیچ کاری ندارم.

می فهمم این که می گذرد چیز با ارزشی ست به نام "عمر" ! اما ارزیابی دقیقی از مقدار ارزشش ندارم.

تنها کاری که می کنم ثبت روز هاست. تا اینجایش را توی آن وبلاگ نوشتم اما از اینجا به بعدش را نمی توانستم. نمی دانم چرا ! شاید چون آنجا خواننده های زیادی دارد و جلو دیدگان آنها احساس راحتی ندارم.  دلم می خواهد بدون فکر بنویسم. حساب چیزی را نکنم. مثل یک آیینه بنشینم مقابل کلمه های خودم ببینم حرف حسابم چیست؟ دلم نمی خواهد قصه باشم و آنطور که خواننده انتظار دارد اتفاق بیافتم. آدم این داستان این روز ها افسرده است. خواننده انتظار دارد طاقت بیاورد. قوی باشد . بداند که روز های بد می گذرند. ورزش کند. وقتش را به گونه ای پر کند... آدم این داستان اصلن نمی خواهد بداند خواننده چه انتظاری ازش دارد.

دیگر خبری نیست بجز سرمای ناگاه.

/ 0 نظر / 2 بازدید