جنگ یا صلح؟!

به خودم می گویم :" یه خورده با خودت بجنگ!  بهتر از اینه که خودتو بدی دست دارو."

 ولی احساس می کنم که کار از این حرف ها گذشته. تلقین نمی کنم. حال دلم خوش نیست. تا همین الانش نمی دانم چطور سر پا مانده ام.

باید اعتراف کنم که من از یک ساعت پیش از تحویل شدن سال هشتاد و هشت تابه حال نرفته ام حمام. الان بیست و چند روز است؟ دست و پا و صورت و زیر بغلم را می شورم اما حمام رفتن برایم یک غول بی شاخ و دم شده که از فکر اینکه طرفش بروم غصه ام می گیرد.  مدت های مدیدی است که دلم می خواهد بروم سلمانی موهایم را مرتب کنم اما نمی روم... عادت ور رفتن با موهایم و گرفتن آنها و دنبال موخوره گشتن میان آنها و دائم آنها را توی دست داشتنم آنقدر شدید شده که نه تنها باعث آزار اطرافیان است، بلکه خودم را هم ناراحت می کند اما نمی توانم رهایش کنم. خب وضع وخیم است دیگر. نه؟ صبح ها دیگر مدت زیادیست که نمی روم نوین را برسانم مدرسه. توی شرکت هم خوشبختانه یا بدبختانه کاری نیست که بروم سرکار. دائم توی خانه هستم. حتی دل و دماغ ندارم پنجشنبه ها بلند شوم بروم کوه یا همین استخر که خودمان داریم و من همت نمی کنم مایو بپوشم و بپرم توش...می گویند ورزش هم همین کار فلوکسیتین را می کند یعنی  سروتونین در مغز آزاد می کند. اما من مثل سنگی که چسبیده باشد به کوه، چسبیده ام به همین صندلی جلوی مانیتور. خوراکی های توی خانه تمام می شود و من عین خیالم نیست که بروم خرید.علاوه بر همه ی این ها ...  دلم هیچوقت انقدر نگرفته بود...

/ 0 نظر / 3 بازدید