چهارشنبه

ساعت ده و نیم صبح چهارشنبه است. من توی خانه تنها هستم . چند ساعت بعد از نیمه شب امشب دایی از آلمان می رسد فرودگاه. امسال برای آمدنش هنوز هیچ کار نکرده ام. الان سعی دارم اتاق نوین را تمیز و آماده کنم که اگر قبول کند که خانه ما بماند در ین اتاق ساکن باشد اما خودش دوست دارد برود خانه مادر. یک اتاق هم آنجا گفتم سارا خانم کمدش را خالی کند که اگر قرار شد آنجا بماند هم آماده باشد.

 یاد آن سال ها که مادر و مادر بزرگ هردو به انتظار آمدن دایی بودند به خیر... چه شور و شوقی توی خانه بود. مادر از یک هفته پیش از اینکه دایی بیاید مشغول برق انداختن خانه بود. توی یخچال هم پر از خوراکی های خوب بود. آمدن دایی از آمدن سال نو هم هیجان انگیز تر بود. مادر بزرگ بیشتر از همیشه می خندید و چشم هایش برق می زد و معمولن ترتیب یک مهمانی از فامیل که همه می خواستند به دیدار دایی بیایند از پیش از آمدنش داده میشد که ظهر روز اول همه خانه ما باشند...

حالا آن روز ها چه دور شده اند. دور و برمان چه خلوت شده.

حمید هم برای تسلیت گویی به یکی از اقوام امروز صبح رفته گلپایگان. شب بر میگردد. من تا ظهر باید منتظر بازرس فضای سبز شهرداری باشم که قرار است برای بازدید حیاط بیاید که ببیند آیا ما پنج تا نهالی که قرار بود بکاریم را کاشته ایم یا نه. پری روز پنج تا نهال سروناز شیراز کاشتیم. قدشان به یک متر هم نمی رسد. من هی قد و بالای سرو های بلند را هر جا می بینم نگاه می کنم و مثل مادری که به انتظار بزرگ شدن بچه هایش باشد می گویم: کی میشه سروناز های ما هم قد اینا بشه...

داشتم چه می گفتم؟ تا ظهر که بازرس بیاید باید سعی کنم تا جایی که می توانم خانه راتمیز کنم.  بعد از ظهر باید بروم کمی میوه و شیرینی بخرم. یک دست ملافه هم بخرم. فکر نهار فردا هم باشم. شاید هویج پلو بپزم. یادم باشد گل هم بخرم.

الان بیشتر از این نباید وقت تلف کنم که... !

/ 0 نظر / 2 بازدید